تبليغاتX
حرف دل
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 21:4
بعد از 4 ماه و بیست و سه روز بالاخره تونستم بیام اینجا و یاد دلتنگیام بکنم....

نه اینکه این مدت دلتنگ نشدم، ولی امروز خیلی دلتنگ ترم


اين بار اول است كه دارم به جاي تو

يك شعر مي نويسم اما براي تو

 

يك شعر مي نويسم از ماجراي عشق

از انتهاي آينه تا ابتداي تو

 

از نو سروده مي شود اين حجم بي صدا

وقتي دوباره بشنومش با صداي تو

 

باراني است مثل هميشه هواي من

باراني است مثل هميشه هواي تو

 

من فكر مي كنم كه غريبم هنوز هم

من فكر مي كنم بشوم آشناي تو

 

هرچه گناه بود به گردن گرفته ام

هرچه ثواب بود نوشتم به پاي تو

 

تقديم تو تمام غزلهاي تازه ام

سهم من است طعم عسل بوسه هاي تو

 

گفتي دعام كن بتوانم...دعام كن!...

عمرم هنوز مي گذرد از دعاي تو

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر 
دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 15:21

 


یه روز زمستونی و یه عالمه خاطره، یه عالمه حس خوب، یه عالمه نزدیکی، یه عالمه... یه عالمه عشق و لبخند و گریه شوق.........

دوشنبه بود و تو بودی، من و یه دنیا عشق
دوشنبه بود و بهترین روز و سراسر عشق
من از راه کویر آمدم، تو از گلزار
به تو رسیدم کنار باغ گل، و امّا عشق
نشسته بودی و نشستم میان عشق و سکوت
و ناگهان کنار تو لرزید تنم از عشق
چه شد خدا که دل ساده ام لرزید
نه ترس بود و خیال، نه بیقراری عشق
فقط یه چیز ساده در ارتباطهای بشر
دو دست من و دستت، پر از حرارت عشق
باری دیگران حرکتی ساده است امّا من
نه وجود من بی هیچ پر شد از تلاطم عشق
میان هوا و زمین رهسپار قله قاف
خدا گواه است که چه بر سرم آمد از عشق
نگاه پر از شور و هنوز دست من و تو
نمی شود به زبان راند وسعت و صدای عشق
و ناگهان مکث کردی درون قاب دلم
و زل زدی به دو چشمم، زیبا شدی ای عشق
فقط بگویم که ساعتی نگذشت
درخت و گل و صندلی و آغوش عشق
بزن به صورتم که ببینم خواب هستم یا نه
نه نزن اگر خواب باشد، خواب عشق
ولی حقیقت است نه خواب و خیال
تو در آغوش منی، ببین ای عشق
چرا دروغ همان دم دعا کردم
اگر قرار بر مردن است، مرگ در کنار این عشق
گفتی که حرف بزنم برایت از همه چیز
وای آن نفس بجز سکوت نبود علاج عشق
ببین که دست دلم پیش دلت رو شده است
راز نگاهم افشا شد و فهمیدی عاشقم ای عشق
گفتی خداحافظ تا فردای دیگر
اما چرا فردا نمی آید، ای عشق
امّا نگاهم کن که فردایت رسیده
باز آن نگاه و آن صدا و آن عشق
هر روز هم باشی کنارم کم می نماید
کاش طولانی شود هر روز، ای عشق
هر روز عاشق ترم هر روز عاشق
هر روز عشق منی هر روز ای عشق

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر 
چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 11:25

سلام

بدون مقدمه قصيده دست از ابوالفضل زرويي نصر آبادي رو براتون مي زارم اميدوارم خوشتون بياد


شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

برید باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 20:51
نامه چهارم


طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند

سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترين مسافران ... خراب کرده‌اند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيده‌ايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد می‌آيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد!

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 20:56
نامه سوم


حالا خبر به خواب مادرانمان می‌برند

ديگر نه جامه‌هاشان را بشوئيد
نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد
بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد
بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد
بايد باد بيايد و با ديدگان ما ديده‌بوسی کند
بايد باد بيايد و ... نمی‌دانم آيا سفر
سرآغازِ رازی از وعده‌ی رجعت است؟

نه ری‌را!
فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش
خسته از خوابِ مردگان به خانه باز می‌آمديم
نزديکترينِ عزيزانِ ما
در چارچوبِ دری دور پديدار شدند
نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند

حالا خبر به خوابِ مادرانمان می‌برند
ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد
رويای آشيانه نخواهند ديد!

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 20:53
نامه دوم


پسين، پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر

ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت
نه ما کوله‌بار دقايق را
اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين،‌ پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است
پس از آن به بعد بود
که همه‌ی روزهای معمولی ما
پاره‌ئی از پسينِ همان پنج‌شنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد.

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 20:17
سلاممی دونم کم می نویسم و کم آپ می کنم. می دونم....
شعرم نمی آد فعلا پس پناه می برم به شاعر!
به دستور و خواسته باران عزیز اومدم که یک آپ 25 روزه بزارم.... خیلی خوشحالم که یکی هست که هنوز آپ های من رو می خونه و منتظره یه پست جدید... مرسی باران جان منم دوست دارم عزیز دلم

می خوام براتون 25 نامه سید علی صالحی رو بزارم.. البته هر روز یک نامه
اولیش که خیلی قشنگه مخصوصا اینکه خسرو شکیبایی با اون صدای زندگدار و نافذش اونو دکلمه کرده...
نامه اول با صدای مرحوم خسرو شکیبایی

---------------

(1)

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 0:1
امشب خيلي حرف دارم ولي نمي تونم بزنم ...
راستش وقتش رو هم ندارم
فقط يه حرف تكراري كه تويه همين وبلاگ زدم رو دوباره مي گم... تكرارش خالي از لطف نيست

I was high and mighty ,
How I laughed at love
And the stars above ,
Then you came like a gentle flame
And helped me to find my way!
I was high and mighty
And I told my heart
Where to stop and start ,
Now I find that I was blind ,
I’m learning it day by day!
Love can change things ,
Rearrange things ,
Oh , what strange things
Love can do!
I’m not high and mighty
But I have what’s worth
All the gold on earth ,
Forever and ever to you , you , you!

فعلا
سلام
نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 1:8
سلام
امشب هيچ حرف و هيچ شعري براي گفتن ندارم.......
بغض بدجوري راه گلوم رو بسته............ از تو چه پنهون گريه كردم............
اصلا خودت رو ناراحت نكن........ خوبم...يعني خوب مي شم
اميدوارم فردا خوبه خوب بشم
به اميده فردا
فعلا
سلام
نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 23:34
اي خوشا روي كه ما معشوق را مهمان كنيم
ديده از روي نگارينش نگارستان كنيم

گر زداغ هجر او درديست در دلهاي ما
زآفتاب روي او آن درد را درمان كنيم

چون بدست ما سپارد زلف مشك افشان خويش
پيش مشك افشان او شايد كه جان قربان كنيم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن كند
ما به فرمان دل او هر چه گويد آن كنيم
********
سلام
امروز خيلي خسته ام....
خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتونم،نمیتونم.
مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.
آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگه نمیتونم،پاهایم دیگر رمق ندارد.
28 ساعته كه نخوابيدم.... آخه قول دادم
چه كسي تا حالا ركورد 19ساعت پشت Pc رو زده. ولي من امروز انقدر response.write نوشتم كه قيافه ام شبيه asp شده اونم از نوع .net
مي گذره اشكال نداره مهم اينه كه.... ولش كن
فردا يكشنبه هست... چقدر دير مي گذره
امشب هم بايد بيدار بمونم
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیه که چشمهام باور میکنه.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های زنانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
امشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند. مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
 گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.  ولي افسوس نه امشب نه فردا  شب نمي توانم آنها را به تو بدهم.......
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.
مي دونم كه نمي خوني ولي برام دعا كن.... دعا كن كه
"امشب هم گذشت ولي كسي ما رو نكشت"

نوشته شده توسط غریبه | لینک ثابت | موضوع: