تبليغاتX
حرف دل
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 2:44
 

 

تقدیم به همۀ شما دوستان

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: سایر 
جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 16:36

تازگیا تو شهرمون، رسم شده عاشق می کشن

یکی به عاشقا بگه، برن یه جا قایم بشن

خورشیدُ سردش می کنن، جنونُ آتیش می زنن

مثه دقیقه های بد، به عقربه نیش می زنن

یکی از دوستان ام گفت: چرا انقدر توی وبلاگت از شعرهای خودت استفاده می کنی ، چرا انقدر شعرهای عاشقانه، چرا همش از عشق و عاشقی باید بگی، چرا ز شاعران بزرگ شعر نمی زاری؟

بهش گفتم: آن دلی که عاشق نیست، دل نیست سنگ است. ما همه مون عاشقیم، همه مون عشق خوب می فهمیمم، به اون اعتقاد داریم، و با اون زنده ایم و زندگی می کنیم. خوب اون شاعران بزرگ یا حافظ، یا فردوسی ، یا نظامی ، یا مولوی ، یا عطار و.... هست و این شاعران قداست خاصی دارند و من چون ادبیات خوندم نمی خوام شعر اونا رو ضایع کنم. ولی بهش قول دادم که اگر تونستم از اونا هم بگم.

امروز براتون از عالیجناب فردوسی می گم. ابوالقاسم طوسی که از نوادر روزگار خودش بوده و هست. . خالق شاهنامه ی بزرگ که به آفتاب و باران هرگز گزند ندید و نخواهد دید. البته شعر زیر از فردوسی عزیز نیست، و از استاد مشیری است و درباره ی فردوسی بزرگ سروده شده.

امیدوارم شما هم نظراتتون رو برام بزارید، چون من برای شما می نویسم و دوست دارم اون جور که شما می خوایین این وبلاگ شکل بگیره. راستی برام بنویسید عاشقانه دوست دارید، یا .... به هر حال بنویسید چی می خواین. بعد از این شعر هم یک شعر اجتماعی می زارم تا نظر شما رو بدونم.    از همه شما متشکرم (غریبه)

 

(خروش فردوسی)

هنوز یادم هست:

چهار سالم بود،

با نوازشِ سیمرغ، به خواب می رفتم.

به بانگِ شیهة رخش

ز خواب می جستم

چه ما یه شوق به دیدارِ موی زالم بود!

به خواب و بیداری

لب از حکایتِ « رستم » فرو نمی بستم

تنم ز نعرة دیوِ سپید می لرزید

چه آفرین که به « گرد آفرید » می خواندم

شرنگِ قصّة « سهراب » را به یاریِ اشک

ز تنگنایِ گلویِ فشرده می راندم

دلم برای « فریدون » و « کاوه » پر می زد!

حکایتِ « ضحّاک ».

همیشه مایة بیزاری و ملالم بود

 

چه روزها و چه شب ها که خواب دارویِ من،

زلالِ عشقِ دلاویزِ « زال » و « رودابه »؛

شرابِ قصّة « تهمینه » و « تهمتن » بود.

شبی اگر سخن از « بیژن » و « منیژه » نبود

جهان به چشمم همتایِ چاهِ بیژن بود!

 

چه روزها و چه شب ها، در آسمان و زمین

نگاهِ من همه دنبال تیرِ « آرش » بود!

رخِ « سیاوش » را

درونِ جنگلِ آتش، شکفته می دیدم

دلم در آتش بود!

چه روزها که به دل می گریستم خاموش

به شور بختیِ « اسفندیار » روئین تن

چه روزها که به جان می گذاختم از خشم

به سست عهدیِ « افراسیابِ » سنگین دل

به نابکاریِ « گرسیوز » و فریبِ « شغاد »

به آنچه رفت ازین هر سه بد نهاد به باد!

 

به پاک مهریِ « ایرج »،

به تنگ چشمیِ « تور ».

به کینه توزیِ « سلم »

به نوشدارویِ پنهان به گنجِ « کیکاووس ».

به « اشکبوس »،

به « توس ».

به پرده پردة آن صحنه هایِ رنگارنگ.

به لحظه لحظة آن رویدادهایِ شگفت،

به چهره هایِ نهان در نهفت گاهِ زمان،

به « گیو »، « پیران »، « هومان »، « هژیر »، « نوذر » « سام »

به « بهمن » و « بهرام »

همین نه چشم و نه گوش

که می سپردم تاب و توان و هستی و هوش!

صدایِ فردوسی

که می سرود:

- « به نامِ خداودِ جان و خرد »

مرا به سویِ جهانِ فرشتگان می برد

به رویِ پردة ایوانِ خانه می دیدم:

کتاب و پیگر و دستارِ تاجوارش را

که مثلِ سایة رحمت کنارِ بارة توس

نشسته بود و سخن را به آسمان می برد

 

به روی و موی، چو دهقانِ سالخورده، ولی

به چشم من، همه در هیأتِ پیمبر بود.

فروغِ ایزدی از چشم و چهره اش می تافت.

شکوهِ معجزه اش،

همین سخن که:

 توانائیت به دانائی ست!

مگر مسیح دگر بود او که می فرمود:

اگر چه زنده بود، مرده، آن که دانا نیست.

 

چه سال ها که به تلخی سپرد و سختی برد

نه دل به کام و نه ایّام و زهرِ غم در جام

نشست و خواند و سرود و سرود و پای فشرد

مگر امان دهدش دستِ مرگ، تا فرجام.

 

هنوز می بینم:

بزرگدارِ ادب را، که در تمامیِ عمر،

نگاه و راهش همواره سویِ داور بود.

عقابِ شعرش بالایِ هفت اختر بود.

هنر به چشمش ارزنده تر ز گوهر بود

مذاب روحش، بر برگهایِ دفتر بود!

 

خروشِ او را از دور دست هایِ زمان،

هنوز می شنوم.

خروشِ فردوسی،

خروشِ ایران بود!

خروشِ قومی از نعره ناگزیران بود!

 

به آن سروشِ خدائی دوباره دلها را،

به یکدگر می بست.

گسستگان را زنجیر وار می پیوست

خروشِ او، که: « تنِ من مباد و ایران باد »!

طلوعِ دست به هم دادنِ اسیران بود.

خروشِ او خبرِ بازگشتِ شیران بود.

خروش فردوسی،

به خاک ریختگان را پیامی از جان داشت.

همین نه « تخمِ سخن » بذرِ مردمی می کاشت

نسیمِ گفتارش،

در آن بهشتِ خزان دیده، می وزید به مهر،

سلالة جم و کی را ز خاک بر می داشت،

دوباره ایران را

می آفرید،

می افراشت!

هزار سال گذشت

بنایِ کاخِ سخن را که بر کشید بلند

نیافت هیچ ز « باران و آفتاب گزند. »

نه گوهری ست که ارجش به کاستی افتد،

نه آتشی ست که خاکسترش بپوشاند.

هزار سالِ دگر، صد هزار سالِ دگر،

شکوهِ شعرش خون در بدن بجوشاند!

 

بزرگ مردا! همچون تو رستمی باید،

که هفت خوانِ زمان را طلسم بگشاید!

مگر دوباره جهان را به نورِ مهر و خرد

هم آنچنان که تو می خواستی، بیاراید.

فریدون مشیری

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 16:3


سلام، دوستان

عزیزان بیائید همدیگر را دوست برایم شاید... شاید فردائی وجود نداشته باشد  همانگونه که برای سرنشینان هواپیمای ۱۳۰ c فردائی نبود.

به همه ی اهالی رسانه و مطبوعات این ضایعه رو تسلیت می گم، و برای کشته شدگان آرزوی رحمت و مغفرت دارم.

همچنین برای شخصیت دست و دل باز رادیو و برنامه صبح جمعه با شما  منوچهر نوذری استاد مسلم طنز آرزوی رحمت بی پایان ایزدی رو دارم.

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: روزانه 
جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 14:28

                             از تمامی نظرات و انتقادات شما متشرکم

امیدوارم، باز هم نظراتتان را ببینم و با سلیقه تان مطالب را انتخاب کنم

یکی از دوستان خواسته بود که از شاعران کهن و نامی هم، آورده بشه ولی اجازه بدید قداست بعضی از شاعران حفظ بشه و ما فقط به شاعران معاصر و بعضی از دوستان جوان اکتفا کنیم

خودم هم دیگر کمتر مطالب شخصی ام را درون وبلاگ می زارم ولی اگر گذاشتم مقابل عنوان اسم خودم رو قرار می دم

راستی من می خوام بعد از هر سه مطلب عاشقانه یک قطعه ی عاشقانه منفی هم بگذارم، این بار نوبت عاشقانه است، تکراریه ولی من خیلی این رو دوست دارم، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

با تشکر از تک تک شما عزیزان            غریبه

 

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوقِ دیدارِ تو لبریز شد از جامِ وجودم،

شدم آن عاشقِ دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گلِ یادِ تو، در خشید

باغِ صد خاطره خندید،

عطرِ صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوتِ دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لبِ آن جوی نشستیم.

 

تو، همه رازِ جهان ریخته در چشمِ سیاهت

من همه، محوِ تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دل داده به آوازِ شباهنگ

 

یادم آید:  تو به من گفتی:

 - «از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشقِ گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیشِ تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روزِ اول، که دلِ من به تمنایِ تو پر زد،

چون کبوتر، لبِ بامِ تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

 

باز گفتم که: «تو صیادی و من آهویِ دشتم

تا به دامِ تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغِ شب، نالة تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشمِ تو لرزید،

ماه بر عشقِ تو خندید!

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامنِ اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

*

رفت در ظلمتِ غم، آن شب و شب هایِ دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، امّا، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

« فریدون مشیری »

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 14:23
 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تر است.

«سهراب سپهری»

 

من همواره، تاریخ قلبم را می نگارم، از روزی که در آن، به تو عاشق شدم.

«نزار قبانی»

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: سایر 
جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 19:9

 

روزی از هر چه غزل بود،

دل تنگ شدم

سوی کوتاهترین ابیات،

رفتم و منگ شدم

تا که آن قامت رعنای عبیر آمیزش

بر تمام ابیات بدرخشد

شدم همرنگ «فروغ»

شایدم «ثالث، نیما، سهراب و صدوق»

سوی او چون نیل پریشان و

صورتش خورشید است

همه جا هست رخش

همه جا قامت او

عمق اطلس

درون سینه اش ناپیدا

دستهایش چون مهر

قامت رعنایش دلفریب و زیبا

چون شعرهای «احمد»

و بلند، چون الوند

و چه خوش گفت فریدون در شعر

به چه مانند کنم...

راستی به چه مانند کنم،

به کدامین ابیات،

به کدامین وزن و

به کدامین آهنگ.

من زبانم قاصد

و دل من مجروح.

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر 
جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 16:4

یک روز سرد برفی از درد مرده بودم

 ای وای خـاک عـالم من گول خورده بودم

او بـر سـر قرارش، آنروز توی سـرما

 با خود فریـب آورد من عشـق برده بودم

اینجا بمان می آیم، بنشین و تا سه بشمار

 هفتاد و هشت، هشتاد تا صد شمرده بودم

می خواستم بمیرم؛ آنقدر گریه کردم

 ایـن را بـه چشـمهایم، حتـی سپـرده بـودم

آمـد کنار نعشـم زل زد به دستهایم

               خشک است و سرد آری، این بار مرده بودم
نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر 
جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 16:2

 «سلام»

ای که تقدیر تو را دور ز ما ساخت؛ سلام!

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدم که فراری هستی

می گریزی از شهر

پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند

جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند

در همه کوی و گذر، قصه تبعید تو بود

مردم و تیر و تفنگ

اسبهایی چابک

متهم: قاتل گلهای سفید

جایزه: یک گل رز!

و تو می دانی که من عاشق گلهای رزم

دوست دارم بنویسی ... به کجا خواهی رفت؟

مردم شهر چرا از پی تو می گردند؟

نگرانت شده ام

بی جوابم نگذار

پشت پاکت بنویس: متهم، قاتل گلهای سفید

تو که می دانی من عاشق گلهای رزم!

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر 
جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 15:58

«گفتگوهای تنهایی»

نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنیها را بهانه روزگار دانستم.

اما... کاش می آمدی تا برایت راز غربت نشینی ام را می گفتم و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی.

نگاه کن، در دنیا کسی نمانده که به لالایی مجنونها گوش فرا دهد. همه از دیدار نبودنها و بودنها می گویند.

در غربت سرای زمین که قلبهایش را زنگار بسته، دیگر دیدن انسانی در مرگ، چشمهای هیچ انسانی را نمی سوزاند و نبود نازنینی روزهای زندگی را بی آواز نمی کند، دیگر حتی کسی آرزو نمی کند تا گلویش سوتکی باشد در دست طفلی گستاخ و بازیگوش!

دیگر چشمانی به دنبال چشمان دیگر قاصدک وار نمی گردد. دیگر تیشه فرهادی در کوههای سخت تنهائی به گوش نمی رسد دیگر دلی از غربت سنجاقک پر نمی شود. و حتی کوچه های مهتابی یاد آور بی تو بودنها نیست و انتظار، واژه نامفهومی است که دیگر در غربت چشمی دیده نمی شود.

کاش پنجره ها باز بودند.

نمی دانم اگر پنجره ها باز باشند، بوی ماندگی از دلهای ما خواهد رفت.

آنسوی پنجره ها، آسمان آبی تر است و صدای تیشه فرهادی همچنان می آید و مرگ آرزویی بس محال است. دستها باهمند و چشمها با نگاهی، غم، باران به خود می گیرد و کوچه ها از غربت با تو بودن ها پر است و حرمت یاس شکسته نمی شود.

آنسوی پنجره ها چقدر خوب است!

اما صد افسوس... تو نیز ... می دانستی:

        با کسی بین دو دیوار نباید سخن از پنجره ها گفت

 

و زمین همچنان بوی غربت می دهد.

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته 
جمعه چهارم آذر 1384 ساعت 15:55

 

ای گرمی جان من از تو!

در کارگاه خلوت اندیشه ی خویش

گفتم که: یک شب چهره پرداز تو باشم

گفتم که: با صورتگری در نیمه شبها

نقش آفرین چشم پر ناز تو باشم

مرغ خیال دور پروازم سبکبال-

پرواز کرد و تا دل بی انتها رفت

تا کهکشان پرواز کردم

اندیشه ام تا بی کران، تا دورها رفت

تا، آفرینم نقش آن «چشم» سیه را-

آوردم از مرّیخ، الماس سیاهی

با اشک، صیقل دادش چون ماهتابی

زان پاره الماس-

با همت مژگان تراشیدم نگینی

تبسم درون جام لبریز از شرابی

تا با نگاهی جان عاشق را بسوزد-

پیچیدمش در شعله یی از آفتابی

هر جا که زیبائیست در زنجیر کردم-

تا چشم زیبای تو را تصویر کردم.

تا طرحی از »گیسو» ی شبرنگت بریزم-

آوردم از خورشید ها ابریشم نور

آن را سیه کردم به دشت دختر شب

بردم به یغما

عطر هزاران بوستان را در بهاران

لرزیدن از نیلوفران در جنبش باد

بیتابی و سرگشتگی، از بیقراران

موج لطافت، از نسیم بامدادی-

رنگ از پرند شب، صفا از کوهساران

راه پریشانی گرفت.

تا آن پریشان گیسوان را آفریدم

جان دادم و هر تار آن را آفریدم.

گفتم به خود: تصویر «لب» ها را بسازم

تا کهکشانها پر کشیدم-

زان می که در خمخانه ی افلاکیان بود-

در جام کردم.

پرواز کردم همره موج نسیمی-

در موج خیر عطر جنگلها خریدم

رنگ شقایقهای وحشی را ربودم

از ارغوان سرخی گرفتم

هر بوستان را در گشودم

عطر و لطافت را به امداد نسیمی-

یغما ز خرمن ها «گل بی نام» کردم

تا گرمی ز خورشید بهاری وام کردم

تا اوج زیبائی پریدم

با من نبودی نازنین، بر جان رسیدم-

تا نقش زیبای لبت را آفریدم

تا آفرینم «شانه» هایت را به دلخواه-

رفتم شبی تا شهر مهتاب

آنجا که قندیل سپید ما ه پیداست

آنجا که دشت و جلگه و کوه از بلور است

آنجا که سیماب است ابرش-

آنجا که زیر پای هر کس فرش نور است

از چشمه ی نوری که می تابید از دور-

برداشتم پیمانه ای نور

افشاندمش بر مرمری همرنگ کافور

در هودج نوری نشستم

تا شانه هایت را به دلخواه آفریدم

با خویش گفتم:

کار خدائی کردم و ماه، آفریدم

اما دریغا!

یک تن درون سینه ام فریاد برداشت:

صورتگرا! این چهره خام است

معشوق تو زیباترین زیبای شهر است

این چهره کز او آفریدی نا تمام است

گفتم: چه سازم آب و رنگ دیگرم نیست

تصویر او والاتر از حد کلام است

غیر از خداوند بزرگ نقش پرداز-

آنکس که نقش را بپردازد کدام است؟

کدام است؟

 

(مهدی سهيلی)

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران