مقدور است درد دلی با شما کنم،
یا گاه نام کوچکتان را صدا کنم
اصلا هست که با دستهایتان،
این دستهای غمزده را آشنا کنم.
زیباست چروک کلماتتان،
طغیان کنید که به شما اقتدا کنم
فرصت دهید تا پس از آن روزهای تلخ،
دنیای خوب و تازه تری دست و پا کنم
غمهای من اگر چه بزرگ اند لحظه ای،
فرصت دهید تا همه را بر ملاء کنم
اصلا نمی شود که چنین ادعا کنم،
نه جرأتی که بشکنم این بغض کهنه را،
نه تاب و طاقتی که شما را رها کنم
تمام دلخوشی ام این است که شبی لای خوابهایم یکبار،
صورت زیبایت را ببینم و نام کوچکتان را صدا کنم؛


كاروان عمر
عمر را پايـان رسيد و يــــــــارم از در درنيـــامد قصّــــهام آخـــر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمـد به دستم، جام مى هرگز نديدم سالها بر من گـــذشت و لطفى از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بى بال و پر افتاد و هرگز آنكــــه بايـــد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقــــانِ روى جانان، جمله بى نام و نشانند نامــــــداران را هـــواى او، دمى بر سر نيامد
كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظــارند با كه گويـــم: آخر آن معشوق جانپرور نيامد
مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند جاهلان را اينچنين عاشق كشى باور نيامد

