تبليغاتX
حرف دل
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 0:40

سلام ای همسفر، ای خوب، سلامی گرم و بی پایان

تو را می جویم از خورشید، تو را می خواهم از باران

کجایی نیستی در شهر، تمام کوچه ها خالی است

تو رفتی و رها کردی، مرا با درد بی درمان

گل مریم، گل مریم، تو نزدیکی به احساس ام

نبیند روزی چشم من، تو را غمگین و سرگردان

بیا آرام و پاورچین، کنارم اندکی بنشین

بگو از هر چه می خواهی شکایت کن، از این و آن

خداحافظ نمی گویم، تو را ای صبح شور انگیز

دعایت می کنم هر شب، دعایی از دل و از جان

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر 
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 16:37
خدایی این زمان دیوانگی باشد

شبی تنها، شبی مهتابی و روشن که از غمها تهی بودم

ترا با تیشه ی اندیشه عشقم تراشیدم

قلبت را در میان گریه مهتاب شستم

نشاندم در نگین دیدگانت برق صد الماس سیمین را

بتی عشق آفین گشتی گرفتی روشنی و دلنشین گشتی

خدایی این زمان دیوانگی باشد

شبانگاهان هزاران دختر سیمین ترا باشد تماشگر

ولی افسوس

دریغا روزی دلت از غرور و خودستائی ها لبریز خواهد شد

و در پایت نخواهی دید، آنکه ترا با تیشه اندیشه عشقش تراشید

مگر این را نمی دانی که گر روزی به درد آری دل یکتا پرستم را

ترا با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک که تا هر کس مرا بیند بگوید:

"او خدایش را بدست خویشتن بشکست"

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر