سلام ای همسفر، ای خوب، سلامی گرم و بی پایان
تو را می جویم از خورشید، تو را می خواهم از باران
کجایی نیستی در شهر، تمام کوچه ها خالی است
تو رفتی و رها کردی، مرا با درد بی درمان
گل مریم، گل مریم، تو نزدیکی به احساس ام
نبیند روزی چشم من، تو را غمگین و سرگردان
بیا آرام و پاورچین، کنارم اندکی بنشین
بگو از هر چه می خواهی شکایت کن، از این و آن
خداحافظ نمی گویم، تو را ای صبح شور انگیز
دعایت می کنم هر شب، دعایی از دل و از جان
شبی تنها، شبی مهتابی و روشن که از غمها تهی بودم
ترا با تیشه ی اندیشه عشقم تراشیدم
قلبت را در میان گریه مهتاب شستم
نشاندم در نگین دیدگانت برق صد الماس سیمین را
بتی عشق آفین گشتی گرفتی روشنی و دلنشین گشتی
خدایی این زمان دیوانگی باشد
شبانگاهان هزاران دختر سیمین ترا باشد تماشگر
ولی افسوس
دریغا روزی دلت از غرور و خودستائی ها لبریز خواهد شد
و در پایت نخواهی دید، آنکه ترا با تیشه اندیشه عشقش تراشید
مگر این را نمی دانی که گر روزی به درد آری دل یکتا پرستم را
ترا با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک که تا هر کس مرا بیند بگوید:
"او خدایش را بدست خویشتن بشکست"

