تبليغاتX
حرف دل
جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 15:54

  I was high and mighty ,                                

  How I laughed at love

  And the stars above ,

  Then you came like a gentle flame

  And helped me to find my way!

  I was high and mighty

  And I told my heart

  Where to stop and start ,

  Now I find that I was blind ,

  I’m learning it day by day!

  Love can change things ,

  Rearrange things ,

  Oh , what strange things

  Love can do!

  I’m not high and mighty

  But I have what’s worth

  All the gold on earth ,

  Forever and ever to you , you , you!

 

 

متکبر بودم و مقتدر

به عشق پوزخند می زدم

و ستاره هایی که آن بالا هستند

سپس تو چون شعله ای گرم

آمدی

و راه را نشانم دادی.

متکبر بودم و مقتدر

و به قلبم دستور می دادم

باید ها و نباید ها را

اکنون به کوری خود پی برده ام

و هر روز بیشتر می دانم

عشق دگرگون کننده است

و باز سازنده

آه که چه نقش های غریبی

عشق می زند.

متکبر نیستم و مقتدر

اما ارزشمندی را درون دارم

با ارز تر از گنجینه های زمین

تو را دارم و قلبم را می دهم

تا ابد به تو، تو، تو.

 

                          شاعر: ند واشینگتن

                          خواننده: جانی دزموند

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 18:27

عجب صبری خدا دارد، اگر من ای او بودم همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی

مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، چرا من جای او باشم همین بهتر که او در جای خود

بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را

و گرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با زاهد و فرزانه می کردم

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 11:46


چند پائیز است و تو همان بهار دوری که هرگز نخواهی آمد؛

 

دستهایم از عادت قنوت خسته اند

 

چند پائیز است که احساس ام را به شروع های زمستانی پیچیده ام

 

در انتظار پنجره های غمگین

 

عبور برگ ها را در دفتر خاطرات مرور می کنم

 

چند پائیز است که درخوابهایم نقش می زنی و من هر روز را

 

با فردا به بغض گره زده ام

 

اما تو تا دور تا آن سوی رفتی

 

و هنوز آئینه در انتظار است

 

و گلدانها بی تاب و غروب....

 

زیبا با واژه های تنهایی با آنکه می دانی و می دانم نخواهی آمد؛

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر 
شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 16:7

زیبایی را دوست دارم، زیرا تکان دهنده دلهاست.

 

تاریکی را می پرستم، زیرا انیس شبهای من است.

 

تنهایی را می خواهم، چون با خیالم دست در آغوش می شود و تنها می مانم.

 

رویاها را دوست دارم، به خاطر اینکه مرا به آرزوها می رساند و فاصله زمانی را از زمین می برد.

 

دریا را دوست دارم، برای آرامش و پاکیش. آنقدر پاک که همه چیز، حتی لطف ماه را در خود منعکس می کند.

 

مرگ را می پسندم، به خاطر بزرگی اش، که همه غمها و رنجها را نابود می کند و دوباره نگاهم را به نگاهت گره می زند.

 

 پس ای معبود من جانم را بگیر و چشمانم را به چشمانش خیره کن.

 

 

           

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته 
جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 23:1

 میلاد مسعود صاحب العصر و الزمان حضرت مهدی(عج) بر تمامی منتظران وصال مبارک باد.

گمانم دل خدا هم گرفته اين روزها
روي باريدن اما ندارد آسمان
_ فصلش نيست آخر!_
برخيزيد سر به بيابان گذاريم از اين ...
                            اينبار براي خاطر دل خدا 
                                                   نماز باران بخوانيم.
من
آقايي را ميشناسم که هنوز عاشق است.
به او اقتدا ميکنيم.
                       شايد فرجي بشود.
                       بايد فرجي بشود.

 
سلام آقا. خسته نباشيد.چه ميکنيد با زحمات ما؟

نميدانم چه شد که آمدم درد دل کنم با شما حضرت مهربان(ع)
دلم پر است و تنگ برايتان...
ميخواهم بگويم آقا باور کنيد دوست نداريم آزارتان بدهيم.

دوست نداريم دلتان را خون کنيم.

 که زمين و زمان از غصهء شما...
حرف بزنم؟
آهاي حجت خدا که زمين هيچ گاه از حضور تو و خانواده ات خالي نبوده.

ما بچه هاي بدي نيستيم.تقصير ما نبود که زود دستمان از دست پدر . مادر  جدا شد.

ما کودکيم و خسته.آنقدر که تاب گله و شکايت نيست ديگر.

ميخواهيم بنشينيم روبروي شما.

دستهايمان را زير چانه بگذاريم و بشنويم...از شما..تکليفمان چيست؟

...چرا دستمان رها شده؟
اصلا رها شده ؟ اشتباه کيست که دوريم از شما؟ اصلا دوريم از شما؟
آهاي آقاي موعود نميدانم چند شنبه ها.هر روز که ندبه نميشود.

اين هال و روز ما را ميگويند چاره تويي.
ظرف طاقتمان لبريز شده . ميخواهيم پاک بمانيم.مهرباني کنيم.عشق بورزيم.دوست بداريم.

جاري باشيم.اگر وقتش نشده..که بيايي ..نشانه ايي بده.
زبان اشاره واستعاره را فراموش کرده اييم از بس که کنايه ....
گوش دلمان که صداي آسمان را ميشنيد...سنگين شده.
تا هنوز با اين قافله بدي ها همسفر نشده اييم.
نشانه ايي بده.
لبخندي بزن.
دست نوازشي بکش.
رحيل ميزنند آقا
کجاييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته