تبليغاتX
حرف دل
جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 14:10

چه باید کرد وقتی دل

اسیر های و هوی نامهری هاست

چه باید کرد وقتی گل

اسیر خود پرستی های انسانهاست

چه باید کرد وقتی شب

غم دلهای عاشق را نمی بیند

و اشکی را روی گونه ای

هرگز نمی چیند

چه باید کرد وقتی ماه

در اندوه شقایقها نمی گنجد

چه باید کرد وقتی دل

ز جور یار محبوبش نمی رنجد

چه باید وقتی غم

فزونتر از وجودش قصه می گوید

چه باید کرد وقتی عشق

اسیر بازی رندان دل سنگ است

چه باید کرد وقتی مرگ

سکوتی ناجوانمردانه دارد

چه باید کرد وقتی من برایت می نویسم از محبت

چه باید کرد وقتی تو برایم می نویسی از جدایی

نمی دانم چه باید کرد

چگونه می شود که

که یک روز از پی دیروز

و یا روزی پس فردا می آید

کسی می آید از آن پشت

و در دستان او چیز غریبی می درخشد

سراغ نور می آید

تا که وضعش را دهد سامان

ولی ای کاش این رویا به دنیای حقیقت راه یابد

و در ادراک من هرگز نمی گنجد

چرا باید ز شادی ها رهایی یافت

چرا باید محبت را گدایی کرد

چرا باید شقایقها بگریند

و...

چرا باید اقاقیها نخندند

چرا پوانه جانش را کنار شمع می بازد

چرا یک عاشق تنها به یاد یار می سازد

چه باید کرد؟!

من هرگز نمی دانم چه باید کرد؟!

                                             "مهدی آهنچی پنجه"

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 23:35

 

             

 

زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ

 

تا نیمه شب به یاد تو چشم نخفته است

 

ای مایه ی امید من، ای تکیه گاه دور

 

هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

 

شاید نموده قدرت آنم که در سکوت

 

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

 

بگذار تا ترانه ی من رازگو شود

 

بگذار آنچه را که نهفته ام عیان شود

 

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر