جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 16:21
چرا دیگر نــمی تــابی، بــه این دریای طوفانی
هوا سرد است و خورشیدم نگو، در بند زندانی
تمام ایــن غــــزلها را به یـــمن آنکه بر گردی،
کنم ســــیراب و بعد از آن، ســر راه تو قـربانی
من از هر مرغ دریایی نشـانی از تو می خواهم،
که می گویند: عاشق شد مگر این را نمی دانی؟
به آن چشمی که می بوسی،حسادت می کنم اما؛
دلم آرام می گیرد که تو خوشـــحال و خنـــدانی!

