سلام
می دونم خیلی وقته که نبودم. نبودنم دلیل نداشت ولی می دونم دلیلش چی بود.
منم مسافرم مثل شما. بعضی وقتها سفر می رم. گاهی سفرمون کاریه، گاهی تفریحی، گاهی زیارتی و گاهی هم.... ایندفعه رفته بودم کویر. بدون هیچ توشه ای فقط یه روز صبح که از خواب پاشدم و ماشین رو روشن کردم شب که به اطرافم نگاه کردم دیدم توی یه صحرای برهوت خودمو گیر انداختم.
از تلاشها و خستگی ها و لذتها بگذریم(گرچه بعضی وقتها تکرار مکررات لذت بخشه). مهمترین چیزی که پیدا کردم این بود که هیچی نیستم. اصلا احساس پوچی نمی کنم ولی هرگز نبودنم رو با بودنم عوض نمی کنم. می خواستم خودم رو خسته کنم که کردم، می خواستم به خودم یه چیزایی رو ثابت کنم که کردم، می خواستم چشم دلم یه چیزایی رو که ندیده بود و درک نکرده بود ببینه که دید، می خواستم؛ می خواستم خودم رو بشناسم که ..... نتونستم.
"نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید"
به هر حال بعد از این همه کلنجار رفتن تونستن و تونستم خودم رو مجاب کنم که این وبلاگ تعطیل نشه..
"آخه عاشق شدن که دست ما نیست"
(به تازه واردها می گم که شاید هنوز درست منو نشناختن) اصلا منظورم بازار گرمی یا هر چیز دیگه ای نیست. اینا رو نگفتم که تحسینم کنید، اینا رو نگفتم که دلتون واسم بسوزه... گرچه از همدردی کردن و روحیه دادنتون کمال تشکر رو دارم و به قول مشیری: اگر در کهکشان دور/ دلی، یک لحظه در صد سال/ یاد من کند، بی شک/ دل من، در تمام لحظه های عمر،/ به یادش می تپد، پر شور
می دونم تا حالا چندین بار اینو گفتم ولی بازم می گم «امیدوارم از این به بعد زود به زود آپ کنم» که حداقل دلم دچار اینهمه سردرگمی نشه البته اینا به یه چیز دیگه ام بستگی داره: به اینکه دوستام نه منو تنها بزارن نه اینکه وبلاگشون رو تعطیل کنن و نه اینکه دیر به دیر آپ کنن!
ایندفعه شعره جدید و بدردبخوری ندارم برای همین دست به دامن بزرگان شدم. دعا کنین خستگی و رکود از دستام دور بشه و البته یکم بارون به چشام بیاد بلکه یه شعره درست و حسابی بگم... خیلی خسته ام، خداااااااااااااااااااااااا خسته می دونی یعنی چییییییییییییییییییییی...!می دونی .....!تو می دونی....!!!؟ خسته ام...... خیلییییییییییییییییییییییییییی خسته ام....! دعام کنید
بازم امیدوارم....
راستی اینم یادم رفت بگم امروز روز تولدمه تو رو خدا بدون کادو نیاین که خجالتم می دینا. مرسی از لطف همتون.
همتون رو دوست دارم و به دوستی باهاتون افتخار می کنم.
قربونتون برم
فعلا.... بایییییییییییی
مسافر
جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل،
به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد،
چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
درین قطار به سر می برند، خواه نخواه.
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان درین ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم پوئی باد،
به سرد مهری ماه؛
که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد
"فریدون مشیری"

