پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 14:59

به بادها بسپر تا مرا رها ببرند
به چشمهات، به آغاز ماجرا ببرند
تو در كجاي جهاني كه قاصدك ها را
ندا دهم كه مرا هم به آن كجا ببرند؟
نه يوسفي كه دلم خوش شود به آمدنت
نه آن كه سمت مزارت دل مرا ببرند
شكسته قامت شعرم ز داغ تو، مپسند
قصيده هاي مرا دست بر عصا ببرند!
بهشت، دهكده كوچكي است مي خواهند
تو را به باغ تماشايي خدا ببرند
ز پيله ات به در آرند تا پرت بدهند
ز رنگ و بوي تعلق تو را جدا ببرند
به پيشواز تو آنجا فرشته ها بايد
جوانه هاي تر و تازه حنا ببرند
حدود اشك مرا بركه بر نمي تابد
بگو مرا به سرآغاز رودها ببرند....

