تبليغاتX
حرف دل
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 0:1
امشب خيلي حرف دارم ولي نمي تونم بزنم ...
راستش وقتش رو هم ندارم
فقط يه حرف تكراري كه تويه همين وبلاگ زدم رو دوباره مي گم... تكرارش خالي از لطف نيست

I was high and mighty ,
How I laughed at love
And the stars above ,
Then you came like a gentle flame
And helped me to find my way!
I was high and mighty
And I told my heart
Where to stop and start ,
Now I find that I was blind ,
I’m learning it day by day!
Love can change things ,
Rearrange things ,
Oh , what strange things
Love can do!
I’m not high and mighty
But I have what’s worth
All the gold on earth ,
Forever and ever to you , you , you!

فعلا
سلام
نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 1:8
سلام
امشب هيچ حرف و هيچ شعري براي گفتن ندارم.......
بغض بدجوري راه گلوم رو بسته............ از تو چه پنهون گريه كردم............
اصلا خودت رو ناراحت نكن........ خوبم...يعني خوب مي شم
اميدوارم فردا خوبه خوب بشم
به اميده فردا
فعلا
سلام
نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 23:34
اي خوشا روي كه ما معشوق را مهمان كنيم
ديده از روي نگارينش نگارستان كنيم

گر زداغ هجر او درديست در دلهاي ما
زآفتاب روي او آن درد را درمان كنيم

چون بدست ما سپارد زلف مشك افشان خويش
پيش مشك افشان او شايد كه جان قربان كنيم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن كند
ما به فرمان دل او هر چه گويد آن كنيم
********
سلام
امروز خيلي خسته ام....
خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتونم،نمیتونم.
مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.
آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگه نمیتونم،پاهایم دیگر رمق ندارد.
28 ساعته كه نخوابيدم.... آخه قول دادم
چه كسي تا حالا ركورد 19ساعت پشت Pc رو زده. ولي من امروز انقدر response.write نوشتم كه قيافه ام شبيه asp شده اونم از نوع .net
مي گذره اشكال نداره مهم اينه كه.... ولش كن
فردا يكشنبه هست... چقدر دير مي گذره
امشب هم بايد بيدار بمونم
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیه که چشمهام باور میکنه.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های زنانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
امشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند. مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
 گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.  ولي افسوس نه امشب نه فردا  شب نمي توانم آنها را به تو بدهم.......
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.
مي دونم كه نمي خوني ولي برام دعا كن.... دعا كن كه
"امشب هم گذشت ولي كسي ما رو نكشت"

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 23:57
سلام
امروز نمي دونم چندمين روز از كدوم ماه سال هستش، فقط مي دونم جمعه هست و اولين روزي كه......
بي تو در اين غروب خلوت و كور/من و ياد تو عالمي داريم
امروز همش داشتم از خودم سوال مي كردم... سوالاي جور واجور.. سوالاي بي جواب... جواباي بي دليل.... فكراي بي احساس ... شور بدون منطق......
من كه اينهمه غرور داشتم پس چي شد.... خيلي قشنگه ولي.....
اي كاش... اي كاش اصلا باهات آشنا نمي شدم....
اي كاش.... اي كاش اصلا نمي ديدمت..... داشتم فكر مي كردم اگه مجبور شي بري ... بي خيال فكرشم آزار دهنده هست
 نه که فکر کنی افسردم یا دچار مازوخیست شدم
نه، اصلا، مطمئن باش كه افسرده شدم و دلتنگم......
نمی دونم چم شده
دارم مقاومت می کنم که بهت عادت نکنم
نذارم تمام وجودمو بگیري
ولی هر شب که می خوام بخوابم.............................................
اما نمی شه
نمی دونم چیکار کنم
فال گرفتم:
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش/كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
دیگه حتی حافظ هم پرت و پلا می گه، كدوم شر... من مي خوام بيدار بمونم ... يه عمر خوابيدم.. ولي الان مي خوام بيدار بمونم.... حالا كه هستم.. حالا كه هستش
این توقع زیادیه میدونم همه کار دارند
همه وقت ندارند،همه درس دارند، همه مي خوان آزاد باشن، همه مي خوان وابسته نشن، همه مي خوان..........
ولی چیکارکنم که من همیشه پرتوقع زندگی کردم
**امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت**
امشب زياد نمي تونم حرف بزنم...... ببينم فردا چي مي شه
برام دعا كن
فعلا
نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 23:35
از امروز مي خوام به مدت 4 روز پشت سر هم آپ كنم......
دلم گرفته و راهي غير از نوشتن ندارم.................

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: