تبليغاتX
حرف دل
دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 15:21

 


یه روز زمستونی و یه عالمه خاطره، یه عالمه حس خوب، یه عالمه نزدیکی، یه عالمه... یه عالمه عشق و لبخند و گریه شوق.........

دوشنبه بود و تو بودی، من و یه دنیا عشق
دوشنبه بود و بهترین روز و سراسر عشق
من از راه کویر آمدم، تو از گلزار
به تو رسیدم کنار باغ گل، و امّا عشق
نشسته بودی و نشستم میان عشق و سکوت
و ناگهان کنار تو لرزید تنم از عشق
چه شد خدا که دل ساده ام لرزید
نه ترس بود و خیال، نه بیقراری عشق
فقط یه چیز ساده در ارتباطهای بشر
دو دست من و دستت، پر از حرارت عشق
باری دیگران حرکتی ساده است امّا من
نه وجود من بی هیچ پر شد از تلاطم عشق
میان هوا و زمین رهسپار قله قاف
خدا گواه است که چه بر سرم آمد از عشق
نگاه پر از شور و هنوز دست من و تو
نمی شود به زبان راند وسعت و صدای عشق
و ناگهان مکث کردی درون قاب دلم
و زل زدی به دو چشمم، زیبا شدی ای عشق
فقط بگویم که ساعتی نگذشت
درخت و گل و صندلی و آغوش عشق
بزن به صورتم که ببینم خواب هستم یا نه
نه نزن اگر خواب باشد، خواب عشق
ولی حقیقت است نه خواب و خیال
تو در آغوش منی، ببین ای عشق
چرا دروغ همان دم دعا کردم
اگر قرار بر مردن است، مرگ در کنار این عشق
گفتی که حرف بزنم برایت از همه چیز
وای آن نفس بجز سکوت نبود علاج عشق
ببین که دست دلم پیش دلت رو شده است
راز نگاهم افشا شد و فهمیدی عاشقم ای عشق
گفتی خداحافظ تا فردای دیگر
اما چرا فردا نمی آید، ای عشق
امّا نگاهم کن که فردایت رسیده
باز آن نگاه و آن صدا و آن عشق
هر روز هم باشی کنارم کم می نماید
کاش طولانی شود هر روز، ای عشق
هر روز عاشق ترم هر روز عاشق
هر روز عشق منی هر روز ای عشق

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر