تبليغاتX
حرف دل
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 5:13
نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته 
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 15:14

تقديم به مهسا ... مهربانترين فرشته ي دنيايم

«انکحتُ»... عشق را و تمام بهار را!

«زوّجتُ» ... سیب را و درخت انار را!

«متّعتُ» ... خوشه خوشه رطب های تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را!

«هذا موکّلی»: ... غزلم دف گرفت گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را!

یک جلد ... آیه آیه ی قرآن تو سوره ای!
چشمت قیامت است بخوان انفطار را!

یک آینه ... به گردن من هست ... دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را

یک جفت شمع دان ...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بر دریده پرده ی شب های تار را!

مهریّه ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه ی آبشار را!

ده شرطِ ضمنِ ... ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مهر می کنم آن صد هزار را!

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!

این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم! شکسته ای عطش روزه دار را!


پ.ن1: بيت هشتم و نهم اشاره دارد به شرطي از شروط ده گانه ضمن عقد كه مي گويد اگر زوج دچار جنون شود، زوجه مي تواند تقاضاي طلاق كند.

اين شرط بهترين يا بدترين شرطه چون من عمرا نمي تونم ازدواج كنم:ي ... مي دوني كه ديوونه ام

پ.ن2: اين شعر رو تقديم مي كنم به عشقم مهساي عزيز...... با تمام وجود مي دوني(بوسه)

پ.ن3: شاهكاره اول پست رو سارا خانم زحمت انتخابش رو كشيدن... مرسي

پ.ن4: ببخشيد دير آپ كردم..... اما باور كنيد نشد.... يكم دعوا داشتم... البته با خودم

پ.ن5: به بويت قسم خسته ام... ديگر چشمهايم اشكم ندارد براي ريختن... ديگر از اينهمه واهمه مي ترسم... مي فهمي؟.... اما از امروز تا فردا من محياي شنيدنم ... محياي ديدن ... محياي بودن.... بودن در كنارت

پ.ن6: ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

پ.ن7: حالا اينجا كنار اينهمه خاطره ي باراني ... تنها به تو مي گويم.... مي گويم: دوستت دارم. كه مي خواهم بماني. بمانم. نه در لحظه ها و ثانيه ها. نه، كه در تمام نفسها. بي دريغ تر از هميشه.

پ.ن8: نمي خواستم تقليد كنم.. اما تقليد چيزهاي زيبا فكر نمي كنم اشكالي داشته باشه... پس پ.ن بعدي هم تو راهه.

پ.ن9: هستم... با تو.. كنار تو

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته 
یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 18:32
مي خواستم ديشب چيزي بگم يا چيزي بنويسم اما يه ماجراي خيلي خوب باعث شد كه اين اتفاق رخ نده
امروز هم كه كلا حسي نداشتم واسه نوشتن...
ياده اين شعر افتادم... خيلي دوسش دارم .....
بخونين:

 نان را از من بگير
اگر مي خواهي ،
هوا را از من بگير
اما ،
خنده ات را نه
گل سرخ را از من مگير
سوسني كه مي كاري
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريزمي كند
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي زايد
از پس نبردي سخت باز مي گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
اما
خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي در هاي زندگي را
به سويم مي گشايد
عشق من،
خنده ي تو
در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست،
بخند ،
زيرا خنده ي تو
براي دستان من شمشيري است آخته .
خنده ي تو ، در پاييز
در كناره ي دريا
موج كف آلودش را
بايد بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا مي خواند .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه
بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره
بر اين پسر بچه ي كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم مي گشايم و مي بندم ،
آنگاه كه پاهايم مي روند و باز مي گردند ،
نان را
هوا را
روشني را
بهار را
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم .
                                                     پابلو نرودا

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: شعر دیگران 
سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 17:45


سلام عشق قشنگ و مهربان من! 

منم  غريبه کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان فريبنده ي تو معنا کرد!

 منم عاشق تو،کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژهاي گوش نواز وطنين دل نشين کلامت ترسيم کرد...

اينک اين منم عاشقي تنها در آستانه ي فصلي سرد...

 من و تو همديگر را رها كرده ايم، در کوله باري از غم، کاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست؟ جرم من فقط دوست داشتن وعاشق شدن تو بود!

كاش مي دانستم گناه تو چه بود؟ چه خطايي كرده بودي كه رضا به در كنار هم ماندنمان رضايت نداد... رضايت نمي دهد

محبوب من چگونه مي توانم تو را فراموش كنم، تويي كه نخستين طپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و لذت دوست داشتن را با من تقسيم كردي.

 تويي که اولين بار وجودم از عشق تو گر گرفت ...اولين نگاه، اولين احساس... يادت هست!!

نمي خواهم تو را و خودم را به ماندن و دوست داشتن مجبور کنم چون من آنقدر تو را دوست دارم و تو آنقدر به من علاقه داري که وقتي آرامش همديگر را دور از هم ببينيم از دل و وجود خود مي گذريم تا خوشبخت زندگي.......

محبوب نازنينم!فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود وبا يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!

بهترينم، عشق عزيزم! آرزوي من خوشبختي توست هر جا و كنار هر كسي كه باشي..... آرزويم آرزوهاي خودت هست... آرزوهايي كه مي خواهي و مي خواهم كه خواستنت را رد نكنن

 ديروز هاي من روزهايي بود که احساس غرق شدن در مرداب دوست داشتن را داشتم  اما خوشحالم که تو تمام دوست داشتن وعشقم نسبت به خودت را در چشمان هميشه باراني ام  وسکوت هميشگي ام نديدي،نفهميدي ونشنيدي شايد باور آنکه عشق اول و آخر من تويي، برايت محال بود

مثل هميشه با اشک چشمان هميشه ترم ولرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم مي نويسم...براي آخرين بار مي نويسم

دوستت دارم

برايت بهترين آرزوها را دارم.

*************

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری ، از چشم هات معلومه

یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه

که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن

تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه

دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی ، همین بسه برای من

تو خوشبختی ، همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن

تازه می فهمم ، تازه می فهمم

نوشته شده توسط غریبه | لينک ثابت | موضوع: دلنوشته