

تقديم به مهسا ... مهربانترين فرشته ي دنيايم
«انکحتُ»... عشق را و تمام بهار را!
«زوّجتُ» ... سیب را و درخت انار را!«متّعتُ» ... خوشه خوشه رطب های تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را!
«هذا موکّلی»: ... غزلم دف گرفت گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را!
یک جلد ... آیه آیه ی قرآن تو سوره ای!
چشمت قیامت است بخوان انفطار را!
یک آینه ... به گردن من هست ... دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را
یک جفت شمع دان ...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بر دریده پرده ی شب های تار را!
مهریّه ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه ی آبشار را!
ده شرطِ ضمنِ ... ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مهر می کنم آن صد هزار را!
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!
این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم! شکسته ای عطش روزه دار را!
پ.ن1: بيت هشتم و نهم اشاره دارد به شرطي از شروط ده گانه ضمن عقد كه مي گويد اگر زوج دچار جنون شود، زوجه مي تواند تقاضاي طلاق كند.
اين شرط بهترين يا بدترين شرطه چون من عمرا نمي تونم ازدواج كنم:ي ... مي دوني كه ديوونه ام
پ.ن2: اين شعر رو تقديم مي كنم به عشقم مهساي عزيز...... با تمام وجود مي دوني(بوسه)
پ.ن3: شاهكاره اول پست رو سارا خانم زحمت انتخابش رو كشيدن... مرسي
پ.ن4: ببخشيد دير آپ كردم..... اما باور كنيد نشد.... يكم دعوا داشتم... البته با خودم
پ.ن5: به بويت قسم خسته ام... ديگر چشمهايم اشكم ندارد براي ريختن... ديگر از اينهمه واهمه مي ترسم... مي فهمي؟.... اما از امروز تا فردا من محياي شنيدنم ... محياي ديدن ... محياي بودن.... بودن در كنارت
پ.ن6: ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...
پ.ن7: حالا اينجا كنار اينهمه خاطره ي باراني ... تنها به تو مي گويم.... مي گويم: دوستت دارم. كه مي خواهم بماني. بمانم. نه در لحظه ها و ثانيه ها. نه، كه در تمام نفسها. بي دريغ تر از هميشه.
پ.ن8: نمي خواستم تقليد كنم.. اما تقليد چيزهاي زيبا فكر نمي كنم اشكالي داشته باشه... پس پ.ن بعدي هم تو راهه.
پ.ن9: هستم... با تو.. كنار تو
سلام عشق قشنگ و مهربان من!
منم غريبه کسيکه با نام تو جان
گرفت و زندگي را در چشمان فريبنده ي تو معنا کرد!
منم عاشق تو،کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژهاي گوش نواز وطنين دل نشين کلامت ترسيم کرد...
اينک اين منم عاشقي تنها در آستانه ي فصلي سرد...
من و تو همديگر را رها كرده ايم، در کوله باري از غم، کاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست؟ جرم من فقط دوست داشتن وعاشق شدن تو بود!
كاش مي دانستم گناه تو چه بود؟ چه خطايي كرده بودي كه رضا به در كنار هم ماندنمان رضايت نداد... رضايت نمي دهد
محبوب من چگونه مي توانم تو را فراموش كنم، تويي كه نخستين طپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و لذت دوست داشتن را با من تقسيم كردي.
تويي که اولين بار وجودم از عشق تو گر گرفت ...اولين نگاه، اولين احساس... يادت هست!!
نمي خواهم تو را و خودم را به ماندن و دوست داشتن مجبور کنم چون من آنقدر تو را دوست دارم و تو آنقدر به من علاقه داري که وقتي آرامش همديگر را دور از هم ببينيم از دل و وجود خود مي گذريم تا خوشبخت زندگي.......
محبوب نازنينم!فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود وبا يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!
بهترينم، عشق عزيزم! آرزوي من خوشبختي توست هر جا و كنار هر كسي كه باشي..... آرزويم آرزوهاي خودت هست... آرزوهايي كه مي خواهي و مي خواهم كه خواستنت را رد نكنن
ديروز هاي من روزهايي بود که احساس غرق شدن در مرداب دوست داشتن را داشتم اما خوشحالم که تو تمام دوست داشتن وعشقم نسبت به خودت را در چشمان هميشه باراني ام وسکوت هميشگي ام نديدي،نفهميدي ونشنيدي شايد باور آنکه عشق اول و آخر من تويي، برايت محال بود
مثل هميشه با اشک چشمان هميشه ترم ولرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم مي نويسم...براي آخرين بار مي نويسم
دوستت دارم
برايت بهترين آرزوها را دارم.
************* می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری ، از چشم هات معلومه یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی ، همین بسه برای من تو خوشبختی ، همین بسه برای من چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم
**** ســلام ****
خیلی وقت بود بهتون سلام نکرده بودم
ممنون که با نظراتتون دلگرمم می کنید و ممنون می شم ازتون که وقتی اومدین نظر هم بدین
الغرض مدتی هست که پست جدیدی نگذاشتم و بعضی ها رو هم به همین دلیل از خودم رنجوندم از همشون معذرت می خوام...
مدتی هست که چشام ابری نمی شه ... دلم انقدر گرفته که نمی تونم قلم دستم بگیرم یه چیزی بنویسم . اگر دراین مدت چیزی هم نوشتم واسه دل خودم بود و انقدر خصوصی بود که جاش تو وبلاگ نبود. به هر حال دعا کنید تو دلم بارون بیاد و یه چیزی بنویسم که به درد وبلاگ بخوره.
این متن رو هم که تو دفتر قدیمی ام بود تقدیم می کنم به اون کسی که رفته ولی همیشه یادش تو ذهن و دلم زنده هست.... دعا کنید منم پیشش برم..... آمین
---------------------------------------------------------------------------------------

« به نام یگانه حامی پرستو های بی آشیانه»
سالها پیش وقتی قصه چشمانت در تار و پود افکارم رخنه کرد، نگاهم را به لبخندت آمیختم و با تمام ثانیه هایم برای خود دنیایی ساختم ... دنیایی که تمام جاده هایش به تو می رسید و خورشید نگاهت لحظه لحظه به آن می تابید، تپش قلبت ثانیه ها را به جلو می راند و شب گیسوانت همانا زیباترین شب دنیا بود.
آری آزادانه در بند نگاهت می زیستم ...... تا اینکه......!!!
روزی در کوچه پس کوچه های دلواپسی زیر سایه اولین نگاهت قلبم را صمیمانه در پی لبخندی ربودی و من و دنیای ثانیه هایم را به شب های تنهایی سپردی...!!
تو رفتی ... و یک عمر انتظار تلخ نوشته هایم بار سنگین امانتی بود، که روزی به دست تو سپرده بودم ... تو غریبانه از من گذشتی...!!!
آن روز فهمیدم که لیاقت قلبی که عاشق تو بود را نداشتم و تو آن را پس گرفتی..!
آری من عاشق بودم ولی... مرگ عاشق تر از من بود...!
و من امروز دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهم داشت. نمی دانی که لذت انتظار دوباره دیدن تو چقدر زیباست و از امروز دیگر نفس کشیدن هایم را برای تو، کنار می گذارم و امیدوارم .... چشمهایم لیاقت اشک ریختن برای تو را داشته باشد....
این روزها وقتی به مرگ می اندیشم حس می کنم به تو نزدیک تر شده ام....
و عاقبت برای رسیدن به تو روزی از مرگ هم خواهم گذشت!.
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند..!!!
زیبایی را دوست دارم، زیرا تکان دهنده دلهاست.
تاریکی را می پرستم، زیرا انیس شبهای من است.
تنهایی را می خواهم، چون با خیالم دست در آغوش می شود و تنها می مانم.
رویاها را دوست دارم، به خاطر اینکه مرا به آرزوها می رساند و فاصله زمانی را از زمین می برد.
دریا را دوست دارم، برای آرامش و پاکیش. آنقدر پاک که همه چیز، حتی لطف ماه را در خود منعکس می کند.
مرگ را می پسندم، به خاطر بزرگی اش، که همه غمها و رنجها را نابود می کند و دوباره نگاهم را به نگاهت گره می زند.
پس ای معبود من جانم را بگیر و چشمانم را به چشمانش خیره کن.

میلاد مسعود صاحب العصر و الزمان حضرت مهدی(عج) بر تمامی منتظران وصال مبارک باد.
گمانم دل خدا هم گرفته اين روزها
روي باريدن اما ندارد آسمان
_ فصلش نيست آخر!_
برخيزيد سر به بيابان گذاريم از اين ...
اينبار براي خاطر دل خدا
نماز باران بخوانيم.
من
آقايي را ميشناسم که هنوز عاشق است.
به او اقتدا ميکنيم.
شايد فرجي بشود.
بايد فرجي بشود.
سلام آقا. خسته نباشيد.چه ميکنيد با زحمات ما؟
نميدانم چه شد که آمدم درد دل کنم با شما حضرت مهربان(ع)
دلم پر است و تنگ برايتان...
ميخواهم بگويم آقا باور کنيد دوست نداريم آزارتان بدهيم.
دوست نداريم دلتان را خون کنيم.
که زمين و زمان از غصهء شما...
حرف بزنم؟
آهاي حجت خدا که زمين هيچ گاه از حضور تو و خانواده ات خالي نبوده.
ما بچه هاي بدي نيستيم.تقصير ما نبود که زود دستمان از دست پدر . مادر جدا شد.
ما کودکيم و خسته.آنقدر که تاب گله و شکايت نيست ديگر.
ميخواهيم بنشينيم روبروي شما.
دستهايمان را زير چانه بگذاريم و بشنويم...از شما..تکليفمان چيست؟
...چرا دستمان رها شده؟
اصلا رها شده ؟ اشتباه کيست که دوريم از شما؟ اصلا دوريم از شما؟
آهاي آقاي موعود نميدانم چند شنبه ها.هر روز که ندبه نميشود.
اين هال و روز ما را ميگويند چاره تويي.
ظرف طاقتمان لبريز شده . ميخواهيم پاک بمانيم.مهرباني کنيم.عشق بورزيم.دوست بداريم.
جاري باشيم.اگر وقتش نشده..که بيايي ..نشانه ايي بده.
زبان اشاره واستعاره را فراموش کرده اييم از بس که کنايه ....
گوش دلمان که صداي آسمان را ميشنيد...سنگين شده.
تا هنوز با اين قافله بدي ها همسفر نشده اييم.
نشانه ايي بده.
لبخندي بزن.
دست نوازشي بکش.
رحيل ميزنند آقا
کجاييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟
خداوندا
به هر کسی که دوست می داری بیاموز، که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان، که دوست داشتن بهتر از عشق است
بیـا دسـت تنـهـایـم را بـگـیر شـب سـرد یـلـدایی ام را بگیر
از این دشت بی حاصل شور زار دل پاک دریایی ام را بگیر
جنون ریشه کرده است در من بیا تمام شکیبایـی ام را بگیر
به من داغ عشـق و جدایـی بـده غمـهای دنیـایی ام را بگیر
تو خوبی تو سبزی دعـای شبنم بیا دست تنهایی ام را بگیر
«گفتگوهای تنهایی»
نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنیها را بهانه روزگار دانستم.
اما... کاش می آمدی تا برایت راز غربت نشینی ام را می گفتم و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی.
نگاه کن، در دنیا کسی نمانده که به لالایی مجنونها گوش فرا دهد. همه از دیدار نبودنها و بودنها می گویند.
در غربت سرای زمین که قلبهایش را زنگار بسته، دیگر دیدن انسانی در مرگ، چشمهای هیچ انسانی را نمی سوزاند و نبود نازنینی روزهای زندگی را بی آواز نمی کند، دیگر حتی کسی آرزو نمی کند تا گلویش سوتکی باشد در دست طفلی گستاخ و بازیگوش!
دیگر چشمانی به دنبال چشمان دیگر قاصدک وار نمی گردد. دیگر تیشه فرهادی در کوههای سخت تنهائی به گوش نمی رسد دیگر دلی از غربت سنجاقک پر نمی شود. و حتی کوچه های مهتابی یاد آور بی تو بودنها نیست و انتظار، واژه نامفهومی است که دیگر در غربت چشمی دیده نمی شود.
کاش پنجره ها باز بودند.
نمی دانم اگر پنجره ها باز باشند، بوی ماندگی از دلهای ما خواهد رفت.
آنسوی پنجره ها، آسمان آبی تر است و صدای تیشه فرهادی همچنان می آید و مرگ آرزویی بس محال است. دستها باهمند و چشمها با نگاهی، غم، باران به خود می گیرد و کوچه ها از غربت با تو بودن ها پر است و حرمت یاس شکسته نمی شود.
آنسوی پنجره ها چقدر خوب است!
اما صد افسوس... تو نیز ... می دانستی:
با کسی بین دو دیوار نباید سخن از پنجره ها گفت
و زمین همچنان بوی غربت می دهد.
