

تقديم به مهسا ... مهربانترين فرشته ي دنيايم
«انکحتُ»... عشق را و تمام بهار را!
«زوّجتُ» ... سیب را و درخت انار را!«متّعتُ» ... خوشه خوشه رطب های تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را!
«هذا موکّلی»: ... غزلم دف گرفت گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را!
یک جلد ... آیه آیه ی قرآن تو سوره ای!
چشمت قیامت است بخوان انفطار را!
یک آینه ... به گردن من هست ... دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را
یک جفت شمع دان ...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بر دریده پرده ی شب های تار را!
مهریّه ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه ی آبشار را!
ده شرطِ ضمنِ ... ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مهر می کنم آن صد هزار را!
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!
این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم! شکسته ای عطش روزه دار را!
پ.ن1: بيت هشتم و نهم اشاره دارد به شرطي از شروط ده گانه ضمن عقد كه مي گويد اگر زوج دچار جنون شود، زوجه مي تواند تقاضاي طلاق كند.
اين شرط بهترين يا بدترين شرطه چون من عمرا نمي تونم ازدواج كنم:ي ... مي دوني كه ديوونه ام
پ.ن2: اين شعر رو تقديم مي كنم به عشقم مهساي عزيز...... با تمام وجود مي دوني(بوسه)
پ.ن3: شاهكاره اول پست رو سارا خانم زحمت انتخابش رو كشيدن... مرسي
پ.ن4: ببخشيد دير آپ كردم..... اما باور كنيد نشد.... يكم دعوا داشتم... البته با خودم
پ.ن5: به بويت قسم خسته ام... ديگر چشمهايم اشكم ندارد براي ريختن... ديگر از اينهمه واهمه مي ترسم... مي فهمي؟.... اما از امروز تا فردا من محياي شنيدنم ... محياي ديدن ... محياي بودن.... بودن در كنارت
پ.ن6: ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...
پ.ن7: حالا اينجا كنار اينهمه خاطره ي باراني ... تنها به تو مي گويم.... مي گويم: دوستت دارم. كه مي خواهم بماني. بمانم. نه در لحظه ها و ثانيه ها. نه، كه در تمام نفسها. بي دريغ تر از هميشه.
پ.ن8: نمي خواستم تقليد كنم.. اما تقليد چيزهاي زيبا فكر نمي كنم اشكالي داشته باشه... پس پ.ن بعدي هم تو راهه.
پ.ن9: هستم... با تو.. كنار تو
امروز هم كه كلا حسي نداشتم واسه نوشتن...
ياده اين شعر افتادم... خيلي دوسش دارم .....
بخونين:
نان را از من بگير
اگر مي خواهي ،
هوا را از من بگير
اما ،
خنده ات را نه
سوسني كه مي كاري
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريزمي كند
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي زايد
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
اما
خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي در هاي زندگي را
به سويم مي گشايد
خنده ي تو
در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست،
بخند ،
زيرا خنده ي تو
براي دستان من شمشيري است آخته .
در كناره ي دريا
موج كف آلودش را
بايد بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا مي خواند .
بر روز ، بر ماه
بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره
بر اين پسر بچه ي كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم مي گشايم و مي بندم ،
آنگاه كه پاهايم مي روند و باز مي گردند ،
نان را
هوا را
روشني را
بهار را
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم .
پابلو نرودا
سلام
بدون مقدمه قصيده دست از ابوالفضل زرويي نصر آبادي رو براتون مي زارم اميدوارم خوشتون بياد
شراره میکشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور میبرد بر دست
چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟
برای آنکه بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست
برید باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معاملهای داده است کمتر دست
صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟
مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طیار بال و پر میزد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکایت تو به امالبنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟
به همدلی، همه کس دست میدهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست
در آن سموم خزان آنقدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست
به پایبوس تو آیم به سر، به گوشهی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست
***
به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز میزنی هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین میدهد به دلبر دست
طوری بيا که گونههام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خستهترين مسافران ... خراب کردهاند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکهی تاريک نمیرويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايهسارِ صنوبر باز نمیآيد
يعنی که ما تنها میمانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها میمانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيدهايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشتهی پلی بود
که نمیدانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد میآيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمیبَرَد!
پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين میگذاشت
نه ما کولهبار دقايق را
اصلا تمام هفتهها و هزارههای هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بیگاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرندهی فالفروش کوچهی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد میآيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بیچراغ و راه بیمسافر است
پس از آن به بعد بود
که همهی روزهای معمولی ما
پارهئی از پسينِ همان پنجشنبههای حيا در ملاقاتِ گريه شد.
شعرم نمی آد فعلا پس پناه می برم به شاعر!
به دستور و خواسته باران عزیز اومدم که یک آپ 25 روزه بزارم.... خیلی خوشحالم که یکی هست که هنوز آپ های من رو می خونه و منتظره یه پست جدید... مرسی باران جان منم دوست دارم عزیز دلم
می خوام براتون 25 نامه سید علی صالحی رو بزارم.. البته هر روز یک نامه
اولیش که خیلی قشنگه مخصوصا اینکه خسرو شکیبایی با اون صدای زندگدار و نافذش اونو دکلمه کرده...
نامه اول با صدای مرحوم خسرو شکیبایی
---------------
(1)
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سلام
می دونم خیلی وقته که نبودم. نبودنم دلیل نداشت ولی می دونم دلیلش چی بود.
منم مسافرم مثل شما. بعضی وقتها سفر می رم. گاهی سفرمون کاریه، گاهی تفریحی، گاهی زیارتی و گاهی هم.... ایندفعه رفته بودم کویر. بدون هیچ توشه ای فقط یه روز صبح که از خواب پاشدم و ماشین رو روشن کردم شب که به اطرافم نگاه کردم دیدم توی یه صحرای برهوت خودمو گیر انداختم.
از تلاشها و خستگی ها و لذتها بگذریم(گرچه بعضی وقتها تکرار مکررات لذت بخشه). مهمترین چیزی که پیدا کردم این بود که هیچی نیستم. اصلا احساس پوچی نمی کنم ولی هرگز نبودنم رو با بودنم عوض نمی کنم. می خواستم خودم رو خسته کنم که کردم، می خواستم به خودم یه چیزایی رو ثابت کنم که کردم، می خواستم چشم دلم یه چیزایی رو که ندیده بود و درک نکرده بود ببینه که دید، می خواستم؛ می خواستم خودم رو بشناسم که ..... نتونستم.
"نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید"
به هر حال بعد از این همه کلنجار رفتن تونستن و تونستم خودم رو مجاب کنم که این وبلاگ تعطیل نشه..
"آخه عاشق شدن که دست ما نیست"
(به تازه واردها می گم که شاید هنوز درست منو نشناختن) اصلا منظورم بازار گرمی یا هر چیز دیگه ای نیست. اینا رو نگفتم که تحسینم کنید، اینا رو نگفتم که دلتون واسم بسوزه... گرچه از همدردی کردن و روحیه دادنتون کمال تشکر رو دارم و به قول مشیری: اگر در کهکشان دور/ دلی، یک لحظه در صد سال/ یاد من کند، بی شک/ دل من، در تمام لحظه های عمر،/ به یادش می تپد، پر شور
می دونم تا حالا چندین بار اینو گفتم ولی بازم می گم «امیدوارم از این به بعد زود به زود آپ کنم» که حداقل دلم دچار اینهمه سردرگمی نشه البته اینا به یه چیز دیگه ام بستگی داره: به اینکه دوستام نه منو تنها بزارن نه اینکه وبلاگشون رو تعطیل کنن و نه اینکه دیر به دیر آپ کنن!
ایندفعه شعره جدید و بدردبخوری ندارم برای همین دست به دامن بزرگان شدم. دعا کنین خستگی و رکود از دستام دور بشه و البته یکم بارون به چشام بیاد بلکه یه شعره درست و حسابی بگم... خیلی خسته ام، خداااااااااااااااااااااااا خسته می دونی یعنی چییییییییییییییییییییی...!می دونی .....!تو می دونی....!!!؟ خسته ام...... خیلییییییییییییییییییییییییییی خسته ام....! دعام کنید
بازم امیدوارم....
راستی اینم یادم رفت بگم امروز روز تولدمه تو رو خدا بدون کادو نیاین که خجالتم می دینا. مرسی از لطف همتون.
همتون رو دوست دارم و به دوستی باهاتون افتخار می کنم.
قربونتون برم
فعلا.... بایییییییییییی
مسافر
جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل،
به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد،
چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
درین قطار به سر می برند، خواه نخواه.
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان درین ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم پوئی باد،
به سرد مهری ماه؛
که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد
"فریدون مشیری"

دو چشم شعبده بازت دو گوی جادویی
دو کهکشان جدا بر مدار ابرویی
به خواب می بری ام با اشاره ای کوتاه
به خواب سرخ ترین باغ آلبالویی
که در تمامی عمرم به خوابم آمده است
که در تمامی عمرم... چه عطر شب بویی
تمام فاصله ام با تو را تصرف کرد
تویی که حرف دلت را به من نمی گویی
تویی که تاب غرور ستاره را داری
تویی که برکه آرامبخش این قویی
تویی که گونه خیس گواه عشقت را
برای اینکه ندانم... همیشه می شویی
تمام فاصله ام با تو را تصور کن
پلنگ گیر بیفتد به دام آهویی
چه می شود؟ ضربان درخت می میرد
نمی رسد دگر از یک ستاره سوسویی
در این مجال که این انتخاب اجباری است
نمی شود که به یک مرد گفت: ترسویی
نمی شود به خدا... کار سحر و جادو نیست
دو چشم شعبده بازت دو گوی جادویی
(پوریا سوری)
سلام .............................
موفق باشید و پیروز
/////////////همین و بس/////////////
(عشق یگانه)
به یقین، فلسفه خلقت دنیا عشق است
آنچه نقش است در این گنبد مینا، عشق است
اهرمن، سیب، هوس، وسوسه، غفلت... بس کن!
علت معجزه آدم و حوا، عشق است
بیدلی گفت به من حضرت دل آیینه ست
آنچه نقش است در این آینه، تنها عشق است
در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است
حاجت آینه از حضرت یکتا، عشق است
آنچه لبخند نشانده است به لبها، مهر است
آنچه امید نهاده ست به دلها، عشق است
شکل یک راز قشنگ است، تماشا دارد
گل صد جلوه صحرای معما، عشق است
« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر»
بهترین زمزمه در گوش دل ما، عشق است
هر چه حسن است، تعلق به جمالش دارد
آنچه دل می برد از عقل، به مولا عشق است
قصه «مولوی» و «شمس» اگر شیرین است
علت آنست که معشوقه آنها، عشق است
راز شوریدگی «فائز» و «باباطاهر»
علت بیدلی «حافظ» و «نیما»، عشق است
نفس عشق، شفا بخش دل «مجنون» است
تسلیت گوی دل خسته «لیلا»، عشق است
روح «فرهاد»، گرفتار تب «شیرین» است
علت سوختن «وامق» و «عذرا»، عشق است
به گل سرخ قسم، «یوسف» دل معصوم است
ای ندامت نفسان، درد «زلیخا» عشق است
باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ
جای شک نیست که تقدیر دل ما، عشق است
چه باید کرد وقتی دل
اسیر های و هوی نامهری هاست
چه باید کرد وقتی گل
اسیر خود پرستی های انسانهاست
چه باید کرد وقتی شب
غم دلهای عاشق را نمی بیند
و اشکی را روی گونه ای
هرگز نمی چیند
چه باید کرد وقتی ماه
در اندوه شقایقها نمی گنجد
چه باید کرد وقتی دل
ز جور یار محبوبش نمی رنجد
چه باید وقتی غم
فزونتر از وجودش قصه می گوید
چه باید کرد وقتی عشق
اسیر بازی رندان دل سنگ است
چه باید کرد وقتی مرگ
سکوتی ناجوانمردانه دارد
چه باید کرد وقتی من برایت می نویسم از محبت
چه باید کرد وقتی تو برایم می نویسی از جدایی
نمی دانم چه باید کرد
چگونه می شود که
که یک روز از پی دیروز
و یا روزی پس فردا می آید
کسی می آید از آن پشت
و در دستان او چیز غریبی می درخشد
سراغ نور می آید
تا که وضعش را دهد سامان
ولی ای کاش این رویا به دنیای حقیقت راه یابد
و در ادراک من هرگز نمی گنجد
چرا باید ز شادی ها رهایی یافت
چرا باید محبت را گدایی کرد
چرا باید شقایقها بگریند
و...
چرا باید اقاقیها نخندند
چرا پوانه جانش را کنار شمع می بازد
چرا یک عاشق تنها به یاد یار می سازد
چه باید کرد؟!
من هرگز نمی دانم چه باید کرد؟!
"مهدی آهنچی پنجه"
I was high and mighty ,
How I laughed at love
And the stars above ,
Then you came like a gentle flame
And helped me to find my way!
I was high and mighty
And I told my heart
Where to stop and start ,
Now I find that I was blind ,
I’m learning it day by day!
Love can change things ,
Rearrange things ,
Oh , what strange things
Love can do!
I’m not high and mighty
But I have what’s worth
All the gold on earth ,
Forever and ever to you , you , you!
متکبر بودم و مقتدر
به عشق پوزخند می زدم
و ستاره هایی که آن بالا هستند
سپس تو چون شعله ای گرم
آمدی
و راه را نشانم دادی.
متکبر بودم و مقتدر
و به قلبم دستور می دادم
باید ها و نباید ها را
اکنون به کوری خود پی برده ام
و هر روز بیشتر می دانم
عشق دگرگون کننده است
و باز سازنده
آه که چه نقش های غریبی
عشق می زند.
متکبر نیستم و مقتدر
اما ارزشمندی را درون دارم
با ارز تر از گنجینه های زمین
تو را دارم و قلبم را می دهم
تا ابد به تو، تو، تو.
شاعر: ند واشینگتن
خواننده: جانی دزموند
عجب صبری خدا دارد، اگر من ای او بودم همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی
مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، چرا من جای او باشم همین بهتر که او در جای خود
بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را
و گرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با زاهد و فرزانه می کردم
ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم
آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه
واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه
اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده
دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
************************

«بند سوم از با کاروان نیزه علیرضا قزوه»
فرصت دهيد گريه كند بىصدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گـيرم فـرات بگذرد از خـاك كربـلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشـم اهل راز نگاهى اگر كنـيد
دربر گرفته مويهكنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زانگونه اشكها كه مرا هست با فرات
حالى به داغ تازه خود گريه مىكنى
تا مىرسى به مرقد عباس، يا فرات
از بسكه تير بود وسنان بودونيزه بود
هفتاد حجله بسته شدازخيمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسيار مىكشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مىكشم

طواف عشق
تا امام عاشقان حضرت امیر شد
آسمان شکوفه کرد ناگهان غدیر شد
ناگهان تمام دشت ، پر شد از نماز رود
سرو سر بلند کرد، بید سر بزیر شد
عاشقانه زیستن باز امتداد یافت
دل به روز عاشقی باز هم اسیر شد
از مدینه تا نجف پر شد از صدای دف
مکه غرق نور شد، کعبه بی نظیر شد
در حصار شب نماند ، ای امیر عاشقان
هر که در طواف عشق، با تو هم مسیر شد!
عبد الرحیم سعیدی راد
تازگیا تو شهرمون، رسم شده عاشق می کشن
یکی به عاشقا بگه، برن یه جا قایم بشن
خورشیدُ سردش می کنن، جنونُ آتیش می زنن
مثه دقیقه های بد، به عقربه نیش می زنن
یکی از دوستان ام گفت: چرا انقدر توی وبلاگت از شعرهای خودت استفاده می کنی ، چرا انقدر شعرهای عاشقانه، چرا همش از عشق و عاشقی باید بگی، چرا ز شاعران بزرگ شعر نمی زاری؟
بهش گفتم: آن دلی که عاشق نیست، دل نیست سنگ است. ما همه مون عاشقیم، همه مون عشق خوب می فهمیمم، به اون اعتقاد داریم، و با اون زنده ایم و زندگی می کنیم. خوب اون شاعران بزرگ یا حافظ، یا فردوسی ، یا نظامی ، یا مولوی ، یا عطار و.... هست و این شاعران قداست خاصی دارند و من چون ادبیات خوندم نمی خوام شعر اونا رو ضایع کنم. ولی بهش قول دادم که اگر تونستم از اونا هم بگم.
امروز براتون از عالیجناب فردوسی می گم. ابوالقاسم طوسی که از نوادر روزگار خودش بوده و هست. . خالق شاهنامه ی بزرگ که به آفتاب و باران هرگز گزند ندید و نخواهد دید. البته شعر زیر از فردوسی عزیز نیست، و از استاد مشیری است و درباره ی فردوسی بزرگ سروده شده.
امیدوارم شما هم نظراتتون رو برام بزارید، چون من برای شما می نویسم و دوست دارم اون جور که شما می خوایین این وبلاگ شکل بگیره. راستی برام بنویسید عاشقانه دوست دارید، یا .... به هر حال بنویسید چی می خواین. بعد از این شعر هم یک شعر اجتماعی می زارم تا نظر شما رو بدونم. از همه شما متشکرم (غریبه)

(خروش فردوسی)
هنوز یادم هست:
چهار سالم بود،
با نوازشِ سیمرغ، به خواب می رفتم.
به بانگِ شیهة رخش
ز خواب می جستم
چه ما یه شوق به دیدارِ موی زالم بود!
به خواب و بیداری
لب از حکایتِ « رستم » فرو نمی بستم
تنم ز نعرة دیوِ سپید می لرزید
چه آفرین که به « گرد آفرید » می خواندم
شرنگِ قصّة « سهراب » را به یاریِ اشک
ز تنگنایِ گلویِ فشرده می راندم
دلم برای « فریدون » و « کاوه » پر می زد!
حکایتِ « ضحّاک ».
همیشه مایة بیزاری و ملالم بود
چه روزها و چه شب ها که خواب دارویِ من،
زلالِ عشقِ دلاویزِ « زال » و « رودابه »؛
شرابِ قصّة « تهمینه » و « تهمتن » بود.
شبی اگر سخن از « بیژن » و « منیژه » نبود
جهان به چشمم همتایِ چاهِ بیژن بود!
چه روزها و چه شب ها، در آسمان و زمین
نگاهِ من همه دنبال تیرِ « آرش » بود!
رخِ « سیاوش » را
درونِ جنگلِ آتش، شکفته می دیدم
دلم در آتش بود!
چه روزها که به دل می گریستم خاموش
به شور بختیِ « اسفندیار » روئین تن
چه روزها که به جان می گذاختم از خشم
به سست عهدیِ « افراسیابِ » سنگین دل
به نابکاریِ « گرسیوز » و فریبِ « شغاد »
به آنچه رفت ازین هر سه بد نهاد به باد!
به پاک مهریِ « ایرج »،
به تنگ چشمیِ « تور ».
به کینه توزیِ « سلم »
به نوشدارویِ پنهان به گنجِ « کیکاووس ».
به « اشکبوس »،
به « توس ».
به پرده پردة آن صحنه هایِ رنگارنگ.
به لحظه لحظة آن رویدادهایِ شگفت،
به چهره هایِ نهان در نهفت گاهِ زمان،
به « گیو »، « پیران »، « هومان »، « هژیر »، « نوذر » « سام »
به « بهمن » و « بهرام »
همین نه چشم و نه گوش
که می سپردم تاب و توان و هستی و هوش!
صدایِ فردوسی
که می سرود:
- « به نامِ خداودِ جان و خرد »
مرا به سویِ جهانِ فرشتگان می برد
به رویِ پردة ایوانِ خانه می دیدم:
کتاب و پیگر و دستارِ تاجوارش را
که مثلِ سایة رحمت کنارِ بارة توس
نشسته بود و سخن را به آسمان می برد
به روی و موی، چو دهقانِ سالخورده، ولی
به چشم من، همه در هیأتِ پیمبر بود.
فروغِ ایزدی از چشم و چهره اش می تافت.
شکوهِ معجزه اش،
همین سخن که:
توانائیت به دانائی ست!
مگر مسیح دگر بود او که می فرمود:
اگر چه زنده بود، مرده، آن که دانا نیست.
چه سال ها که به تلخی سپرد و سختی برد
نه دل به کام و نه ایّام و زهرِ غم در جام
نشست و خواند و سرود و سرود و پای فشرد
مگر امان دهدش دستِ مرگ، تا فرجام.
هنوز می بینم:
بزرگدارِ ادب را، که در تمامیِ عمر،
نگاه و راهش همواره سویِ داور بود.
عقابِ شعرش بالایِ هفت اختر بود.
هنر به چشمش ارزنده تر ز گوهر بود
مذاب روحش، بر برگهایِ دفتر بود!
خروشِ او را از دور دست هایِ زمان،
هنوز می شنوم.
خروشِ فردوسی،
خروشِ ایران بود!
خروشِ قومی از نعره ناگزیران بود!
به آن سروشِ خدائی دوباره دلها را،
به یکدگر می بست.
گسستگان را زنجیر وار می پیوست
خروشِ او، که: « تنِ من مباد و ایران باد »!
طلوعِ دست به هم دادنِ اسیران بود.
خروشِ او خبرِ بازگشتِ شیران بود.
خروش فردوسی،
به خاک ریختگان را پیامی از جان داشت.
همین نه « تخمِ سخن » بذرِ مردمی می کاشت
نسیمِ گفتارش،
در آن بهشتِ خزان دیده، می وزید به مهر،
سلالة جم و کی را ز خاک بر می داشت،
دوباره ایران را
می آفرید،
می افراشت!
هزار سال گذشت
بنایِ کاخِ سخن را که بر کشید بلند
نیافت هیچ ز « باران و آفتاب گزند. »
نه گوهری ست که ارجش به کاستی افتد،
نه آتشی ست که خاکسترش بپوشاند.
هزار سالِ دگر، صد هزار سالِ دگر،
شکوهِ شعرش خون در بدن بجوشاند!
بزرگ مردا! همچون تو رستمی باید،
که هفت خوانِ زمان را طلسم بگشاید!
مگر دوباره جهان را به نورِ مهر و خرد
هم آنچنان که تو می خواستی، بیاراید.
فریدون مشیری
از تمامی نظرات و انتقادات شما متشرکم
امیدوارم، باز هم نظراتتان را ببینم و با سلیقه تان مطالب را انتخاب کنم
یکی از دوستان خواسته بود که از شاعران کهن و نامی هم، آورده بشه ولی اجازه بدید قداست بعضی از شاعران حفظ بشه و ما فقط به شاعران معاصر و بعضی از دوستان جوان اکتفا کنیم
خودم هم دیگر کمتر مطالب شخصی ام را درون وبلاگ می زارم ولی اگر گذاشتم مقابل عنوان اسم خودم رو قرار می دم
راستی من می خوام بعد از هر سه مطلب عاشقانه یک قطعه ی عاشقانه منفی هم بگذارم، این بار نوبت عاشقانه است، تکراریه ولی من خیلی این رو دوست دارم، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
با تشکر از تک تک شما عزیزان غریبه

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوقِ دیدارِ تو لبریز شد از جامِ وجودم،
شدم آن عاشقِ دیوانه که بودم.
در نهانخانة جانم، گلِ یادِ تو، در خشید
باغِ صد خاطره خندید،
عطرِ صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوتِ دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لبِ آن جوی نشستیم.
تو، همه رازِ جهان ریخته در چشمِ سیاهت
من همه، محوِ تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دل داده به آوازِ شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی:
- «از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشقِ گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیشِ تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روزِ اول، که دلِ من به تمنایِ تو پر زد،
چون کبوتر، لبِ بامِ تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
باز گفتم که: «تو صیادی و من آهویِ دشتم
تا به دامِ تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغِ شب، نالة تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشمِ تو لرزید،
ماه بر عشقِ تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامنِ اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
*
رفت در ظلمتِ غم، آن شب و شب هایِ دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، امّا، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
« فریدون مشیری »
ای گرمی جان من از تو!
در کارگاه خلوت اندیشه ی خویش
گفتم که: یک شب چهره پرداز تو باشم
گفتم که: با صورتگری در نیمه شبها
نقش آفرین چشم پر ناز تو باشم
مرغ خیال دور پروازم سبکبال-
پرواز کرد و تا دل بی انتها رفت
تا کهکشان پرواز کردم
اندیشه ام تا بی کران، تا دورها رفت
تا، آفرینم نقش آن «چشم» سیه را-
آوردم از مرّیخ، الماس سیاهی
با اشک، صیقل دادش چون ماهتابی
زان پاره الماس-
با همت مژگان تراشیدم نگینی
تبسم درون جام لبریز از شرابی
تا با نگاهی جان عاشق را بسوزد-
پیچیدمش در شعله یی از آفتابی
هر جا که زیبائیست در زنجیر کردم-
تا چشم زیبای تو را تصویر کردم.
تا طرحی از »گیسو» ی شبرنگت بریزم-
آوردم از خورشید ها ابریشم نور
آن را سیه کردم به دشت دختر شب
بردم به یغما
عطر هزاران بوستان را در بهاران
لرزیدن از نیلوفران در جنبش باد
بیتابی و سرگشتگی، از بیقراران
موج لطافت، از نسیم بامدادی-
رنگ از پرند شب، صفا از کوهساران
راه پریشانی گرفت.
تا آن پریشان گیسوان را آفریدم
جان دادم و هر تار آن را آفریدم.
گفتم به خود: تصویر «لب» ها را بسازم
تا کهکشانها پر کشیدم-
زان می که در خمخانه ی افلاکیان بود-
در جام کردم.
پرواز کردم همره موج نسیمی-
در موج خیر عطر جنگلها خریدم
رنگ شقایقهای وحشی را ربودم
از ارغوان سرخی گرفتم
هر بوستان را در گشودم
عطر و لطافت را به امداد نسیمی-
یغما ز خرمن ها «گل بی نام» کردم
تا گرمی ز خورشید بهاری وام کردم
تا اوج زیبائی پریدم
با من نبودی نازنین، بر جان رسیدم-
تا نقش زیبای لبت را آفریدم
تا آفرینم «شانه» هایت را به دلخواه-
رفتم شبی تا شهر مهتاب
آنجا که قندیل سپید ما ه پیداست
آنجا که دشت و جلگه و کوه از بلور است
آنجا که سیماب است ابرش-
آنجا که زیر پای هر کس فرش نور است
از چشمه ی نوری که می تابید از دور-
برداشتم پیمانه ای نور
افشاندمش بر مرمری همرنگ کافور
در هودج نوری نشستم
تا شانه هایت را به دلخواه آفریدم
با خویش گفتم:
کار خدائی کردم و ماه، آفریدم
اما دریغا!
یک تن درون سینه ام فریاد برداشت:
صورتگرا! این چهره خام است
معشوق تو زیباترین زیبای شهر است
این چهره کز او آفریدی نا تمام است
گفتم: چه سازم آب و رنگ دیگرم نیست
تصویر او والاتر از حد کلام است
غیر از خداوند بزرگ نقش پرداز-
آنکس که نقش را بپردازد کدام است؟
کدام است؟
(مهدی سهيلی)

