

هوای بودن تو در نگاه من، خالیست
ببین که اشک درون دو چشم من، جاریست
بخوان دوباره مرا به نام کوچکی ام
صدای تو هنوز هم به گوش من باقیست
بگیر دست مرا چون همیشه و هرجا
بشین کنار وجودم که این جهان فانیست
حدیث هجر من و تو، پر ز ناله و درد
بکش دو پای خودت را بر زمین، باکی نیست
یکی که دید حال مرا گفت شعر بگو
به جان صدای بلند، سکوت تکراریست
دوباره غزل شد مونس شبانه ی من
ببین که تکرار برایم چقدر آرمانیست
تمام شعر مرا باورت گرفته به پیش
ببین دوباره مرا، نگاه من خالیست
نه اینکه این مدت دلتنگ نشدم، ولی امروز خیلی دلتنگ ترم
اين بار اول است كه دارم به جاي تو يك شعر مي نويسم اما براي تو يك شعر مي نويسم از ماجراي عشق از انتهاي آينه تا ابتداي تو از نو سروده مي شود اين حجم بي صدا وقتي دوباره بشنومش با صداي تو باراني است مثل هميشه هواي من باراني است مثل هميشه هواي تو من فكر مي كنم كه غريبم هنوز هم من فكر مي كنم بشوم آشناي تو هرچه گناه بود به گردن گرفته ام هرچه ثواب بود نوشتم به پاي تو تقديم تو تمام غزلهاي تازه ام سهم من است طعم عسل بوسه هاي تو گفتي دعام كن بتوانم...دعام كن!... عمرم هنوز مي گذرد از دعاي تو

یه روز زمستونی و یه عالمه خاطره، یه عالمه حس خوب، یه عالمه نزدیکی، یه عالمه... یه عالمه عشق و لبخند و گریه شوق.........
دوشنبه بود و تو بودی، من و یه دنیا عشق
دوشنبه بود و بهترین روز و سراسر عشق
من از راه کویر آمدم، تو از گلزار
به تو رسیدم کنار باغ گل، و امّا عشق
نشسته بودی و نشستم میان عشق و سکوت
و ناگهان کنار تو لرزید تنم از عشق
چه شد خدا که دل ساده ام لرزید
نه ترس بود و خیال، نه بیقراری عشق
فقط یه چیز ساده در ارتباطهای بشر
دو دست من و دستت، پر از حرارت عشق
باری دیگران حرکتی ساده است امّا من
نه وجود من بی هیچ پر شد از تلاطم عشق
میان هوا و زمین رهسپار قله قاف
خدا گواه است که چه بر سرم آمد از عشق
نگاه پر از شور و هنوز دست من و تو
نمی شود به زبان راند وسعت و صدای عشق
و ناگهان مکث کردی درون قاب دلم
و زل زدی به دو چشمم، زیبا شدی ای عشق
فقط بگویم که ساعتی نگذشت
درخت و گل و صندلی و آغوش عشق
بزن به صورتم که ببینم خواب هستم یا نه
نه نزن اگر خواب باشد، خواب عشق
ولی حقیقت است نه خواب و خیال
تو در آغوش منی، ببین ای عشق
چرا دروغ همان دم دعا کردم
اگر قرار بر مردن است، مرگ در کنار این عشق
گفتی که حرف بزنم برایت از همه چیز
وای آن نفس بجز سکوت نبود علاج عشق
ببین که دست دلم پیش دلت رو شده است
راز نگاهم افشا شد و فهمیدی عاشقم ای عشق
گفتی خداحافظ تا فردای دیگر
اما چرا فردا نمی آید، ای عشق
امّا نگاهم کن که فردایت رسیده
باز آن نگاه و آن صدا و آن عشق
هر روز هم باشی کنارم کم می نماید
کاش طولانی شود هر روز، ای عشق
هر روز عاشق ترم هر روز عاشق
هر روز عشق منی هر روز ای عشق
شعرهایم رنگ غم دارد
میخوانیشان؟
قصه هایم تو را کم دارد
دیشب از آسمان بی تکاپوی بی ستاره
بارانی بر سر غم هایم نبارید
دیشب احساس مرد بودن در من مرد
آبان بروی دستهایم جان سپرد
عاشقی در حصار تنگ واژه جان باخت
شعرهایم رنگ خزان گرفت
رنگ صبر، رنگ دلهره،رنگ سراب
رنگ نیلوفری زندانی در میان مرداب
شعر هایم نه که از سر عیش و سرمستی
نه که از سر جاوادانه شدن در کلام
یا که خامی خاطر پسری ساده دل
مشق امشبم سوگند به قلم از سر دلتنگیست
همه فریادهائی خاموش !
و دوچشم بارانیم کویر لوت
خنده طرحی گنگ بر لبان خاطره
پای در بند سنت ،اسیر خویش
دست هایم را کاشتم
در این وادی غربت انسان
سبز اما نشد!
هیچ نهالی در باغ احساس.
سایه ها شکستند بر سرم
و طوفان وزیدن گرفت
تا مژه هایم پریشان شود
پریشانتر از بخت شبگردان آواره
آه این من بودم؟
همان مرد تنها؟
با دو دستی که نروئید! و ناتوان در میان تند باد
و نه حتی سیمانی تنها از جنس بلور
از جنس احساس و اندیشه
کلاغهای سیاه غروب دلتنگ آخرین جمعه
نشسته بر سر بام در انتظار مرگ غریبه ای تنها
شکسته سایه ای بر سر که خود سایه ای بیش نبود.....
سلام
نبودنم رو به حساب بی معرفتی و بی حصولگی ام بزارین
سرم شلوغ نبود که نیام گرچه خیلی وقته موهام رو کوتاه نکردم
با این وجود زنده ام..... پس هستم ولی
آوازه عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
امروز می خوام از شاعره خوب کشورمون مریم توفیقی یه شعر براتون بذارم
بلکه یک کم ناراحتی ام کم بشه....
آخه می گن اگه کسی حتی به تو بدی کرد تو با خوبی شرمنده اش کن...
بگذریم///////// امیدوارم این خانوم توی همه ی مراحل زندگی شون موفق باشن و پیروز

مي شكافم نعش يادت را از اعماق قبور
در ميان بهت باران ، آرزوهايم به گور
ظرف عشقم لب پريده ، خنده هايم بي دليل
اشك هايم سرد و خالي ، شهر قلبم سوت و كور
چوب خط خاطراتت تا به آخر خط زده
چشم هايم خيره مانده ، غرق در آفاق دور
خاطرات داغ و شيرين پشت پرچين غبار
عشق هايم در غل و زنجير ، ما بين سطور
سور و سات زندگي در ماتمم سرنا زده
محفل شب گريه هايم داغتر از هر تنور
همدم دل گويه هايم اشك هاي ناگزير
قاصدكهاي اميدم منع از هرچه عبور
بغض هايم نا شكفته ، در پس باران اشك
خواب هايم كودكانه ، كاغذي ، محبوس تور
....
مي كِشم بر شانه ي دل روزهاي سبز را
مي سپارم ياد زردت را به گودالي نمور
مینوشتم عشق، دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت
**************************
نرو نرو سفر نکن، ثانیه ها رو کم نکن
چشای خیس و خستمو، دوباره دربه در نکن
نرو که اینجا مال توست چشای من خمار توست
نگو به یادم می مونی، قافیه هامو رد نکن
دوباره می رم آسمون، سبد سبد گل میارم
کاشکه یه لحظه بمونی، ستارمو پرپر نکن
هر چی بخوای همون می شم، بازم ترانه خون می شم
لباسای نو می پوشم، چشامو بارونی نکن
من نمی گم خودت بگو، کی قد من دوست داره
بزار به یاد بمونم، نامه هامو پاره نکن
مگه قرارمون نبود تا آخر قصه بریم
بگو که چی عوض شده عشق منو جنون نکن
ای همه احساس بهار بانوی رویایی خواب
پیش همه حادثه ها پشت منو خالی نکن
تنها نرو منم ببر، بی تو بدون من می شم
وایسا با هم دیگه بریم، آرزوهامو چال نکن
تو عصر شرجی غزل، قافیه رو گم می کنم
بیا و حالمو ببین، دست منو رها نکن
دلت چرا نمی سوزه، صدای هق هقم می آد
دنبال یک راهی بگرد بهم نگو: گریه نکن
بازم غروب شده بیا، آهای غریب آشنا
رفیق آیینه و آب، تو یاد من غروب نکن
وقت وداع آخره، اما تو خواب من بیا
بیا و مهمونی بگیر، مهمونا رو خبر نکن
مصرع آخر منه، یه جمله ی همیشگی
دوست دارم منو ببخش غریبه رو تنها نکن
**اولی شعری از (غزل تاجبخش) هست و دومین شعر مال خودمه امیدوارم بپسندید
بـاز هـم در گیر و دار قافـیه، لـبریز از یـک حس زیـبا می شــوم
باز هم در یک شــب سنگین و سرد، تا سحر پاپیچ رویا می شوم
باز هم چشمان خیس و خسته ام، مست از حس غمناک غزل
می نشـیند روی یک بیت اسیر، بی صدا هم رنگ دریا می شوم
موجهایم رج به رج در قلب شب، می نشیند روی شنهای کویر
راوی دل واژه هـای قـاصــدک، قـاصــد دنـیـای بـالا می شـــوم
گــوشـه ی دنـج دعـای نـیـمـه شـب، پشت گـریه، پـشت تـب
در کـنار خــواب دیـدار و قــرار، لابـه لای خــاک پـیـدا می شـــوم
ردپای پلکهایت روی عکس، یادگـاریـست از اشکهای بی صـدا
تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم
سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد
تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم
آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس
خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم
من مسافر هستم و چشم انتظار، منتظر هستم مثل قاصــدک
خون دل خوردم در عین سکوت، در غروب عشق سودا می شوم
مـنـتـظـر مانـدیـد تـا تنـها شـوم، مـنـتظـر مانـدیـد تـا دیـوانـگـی
زیر پـرچـین غزل دفنـم کنـید، من دوباره صــبح احـیا می شــوم
آخرین بیت غزل هم سر رسید، آخرین نقطه سر آغاز من است
دستـهایت را مگـیر از دسـت مـن، بـی حضور تو تنـها می شــوم
پی نوشت 1: فکر می کنم این دیگه یک غزل هستش.... ابیاتش خیلی بیشتر از این حرفا بود حدود 25 بیت که من مجبور شدم به خاطر خصوصی بودن بعضی جاهاش و... یه چند تا بیت رو حذف کنم تا عین شعر قبلیم خودم رو لو ندم .... البته فقط اسمش غزله ولی هیچ شباهتی به غزلهای معاصر نداره (اینو گفتم که نگید خودش رو تحویل گرفت و برا خودش آب پرتقال پوست کرد
!!!!...)
پی نوشت 2: «بیت اسیر» توی بیت دوم بر می گرده به یکی از غزلهای قدیمم که خیلی دوستش دارم و هر از گاهی چندین بار می خونمش تا آروم بشم....اگه فرصت شد براتون می زارم ... همه ابیات اون شعر اسیر یه قافیه 12 حرفی هستش... (اینو گفتم که معنی بیت اسیر رو متوجه بشین،البته شما آی کیو هستین می دونم
)
پی نوشت 3: وقتی برای اولین بار این غزل رو برای یکی از دوستام خوندم... بعد از یک کم بحث به شوخی گفت مصرع دوم این بیت رو عوض کن چون ایهام شخصی داره... یعنی 2 برداشت شخصی داره که می تونن اون برداشت منفی رو از این مصرع داشته باشن (اینو گفتم که یک وقت فکرای بد بد نکنید در مورد این مصرع)
پی نوشت 4: خط فاصله (-) رو توی بیت هفتم خودتون بزارید
.
پی نوشت 5: «سودا» در زبان ترکی به معنی دوست داشتن، در زبان عربی به معنی سیاه هستش و در فارسی به معنی سوزاندن مزرعه پس از درو هست که شعرای فارسی از اون برای رسوندن معنی سوختن دل استفاده می کنن. (اینو گفتم که سودا خانوم زیاد خوشحال نشه که اسمش رو تو شعرم آوردم
... بعضی وقتها هم قافیه کم می آد مجبوریم از کلمات ایهام دار استفاده کنیم)
پی نوشت6: دفعه بعد با یک مطلب شاد می آم که فکر نکنید آدم منزوی و غمگین و .... هستم.
""""""راستی قطع نکنین خواهشا نظر بدین تا من دلگرم بشم و زود به زود مطلب بزارم... در ضمن نظرایی ندین که من مجبور بشم نیومده حذفشون کنم.. خواهش می کنم... (قابل توجه بامرام![]()
و علی جون جیگر خوردنیه ناناز که همون علی از سرش هم زیاده....)"""""

"فرا رسیدن ایام محرم بر عاشقان تسلیت باد"
ای که تقدیر تو را دور ز ما ساخت؛ سلام!
سلام به همگی
به قول سوگند: من اومدم و خوش اومدم!!!!!!![]()
![]()
شرمنده که یه مدت نتونستم مطلبی توی وبلاگ بزارم گرچه همه دلیلش رو می دونید.
امیدوارم هیچ وقت حالتون مثل من نشه و همیشه لبخند رو لباتون برق بزنه.
خوشحالم که اینهمه دوست دارم. دوستایی که فقط توی شادی باهام نبودن، توی بی کسی هام برام سنگ صبور بودن.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از این به بعد سعی می کنم زود به زود آپ کنم، به شرطی که شماها هم بازم مثل همیشه همراهم باشید....
راستی، یکی نیست به من اشتباهاتم رو گوشزد کنه؟؟ تا حالا فقط دوست خوبم بامرام که همیشه و همه جا همراهم هست، ازم انتقاد می کرد و می گفت مثلا این شعرت اگه اینجوری بود بهتر بود یا چیزای دیگه( گرچه بعضی وقتها فقط ضایع ام می کرد!!!
) ازتون می خوام که انتقاد هم بکنید. آخه انقدر خوبین فقط تعریف می کنین.(اینجوری من دارم لوس می شم)![]()
به هر حال متشکرم از همه ی اونایی که ازم خواستن که آپ کنم و این نشون می ده که مطالبم فقط به درد خودم نمی خوره، بعضی ها هم هستن که ازش استفاده کنن (قابل توجه بامرام خان)
ممنون از همه ی اونایی که با اینکه مطلب جدیدی نذاشتم بهم سر زدن و حالم رو پرسیدن.
و اما بعد.... این شعر رو خیلی دوست دارم... داغ داغم هست و تازه گفتمش... دوستش دارم نه به خاطر اینکه شعر قشنگیه.. اتفاقا اگه بخونیدش متوجه می شید که خیلی قواعد ادبی نداره (اصلا معلوم نیست غزل هست یا قطعه) تازه شاید اولین شعری هستش که وقتی نوشتمش دیگه هیچ تغییری توش ندادم... ولی من دوستش دارم به خاطر حسش ....نخواستم درستش کنم یا اشکالاتش رو برطرف کنم چون با این شعر بر گشتم پیشتون .... اینا رو نگفتم که ازش تعریف کنید. اینا رو گفتم که هر چی اشکال توش پیدا کردین بهم بگید تا از این به بعد شعرهای بهتر تر تر تری بگم (البته اگه اسمم رو شاعر بشه گذاشت)
مرسی ![]()
سایه تون کم نشه
دوستون دارم![]()
![]()
![]()
![]()

سلام غریبه ی من، دلت چرا شکسته
دوباره کی اومده، توی دلت نشسته
دوباره کی می میره برای مردن تو
دوباره کی میشینه جلو دری که بسته
دوباره گریه کردی زیر شرشر بارون
چرا دلت گرفته، چرا کشتیت شکسته
مگه تو قول ندادی دیگه غزل نمی گی؟
چرا غزل سرودی برا چشای خسته
دوباره اشتباه بود، این چیزایی که گفتم
کسی رو راه نمی دی، روی دلت نشسته-
نشسته اونکه یک عمر به فکرته همیشه
وقتی می رفت چشاتو به روی دنیا بسته
دوباره عاشق شدن برای تو محاله
اینو همه می دونن، حتی اونی که مسته
دوباره روی قبرش، همش دعا می کنی
بری پیشش زود زود، اینو خدا نخواسته
مریم که رفته اما دلم گواهی می ده
کنار تو نشسته کنار تو نشسته
شرمنده که اولش دوباره بد نوشتم
باید برم انگاری، یکی پیشت نشسته
خداحافظ نمی گم، آخه می خوام زود بیام
سلام سلام به اونکه کنج چشات نشسته
پ.ن: اون غزلی که توی این شعر بهش اشاره کردم، به زودی زود براتون می زارم.
چرا دیگر نــمی تــابی، بــه این دریای طوفانی
هوا سرد است و خورشیدم نگو، در بند زندانی
تمام ایــن غــــزلها را به یـــمن آنکه بر گردی،
کنم ســــیراب و بعد از آن، ســر راه تو قـربانی
من از هر مرغ دریایی نشـانی از تو می خواهم،
که می گویند: عاشق شد مگر این را نمی دانی؟
به آن چشمی که می بوسی،حسادت می کنم اما؛
دلم آرام می گیرد که تو خوشـــحال و خنـــدانی!
زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشم نخفته است
ای مایه ی امید من، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نموده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه ی من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفته ام عیان شود
چند پائیز است و تو همان بهار دوری که هرگز نخواهی آمد؛
دستهایم از عادت قنوت خسته اند
چند پائیز است که احساس ام را به شروع های زمستانی پیچیده ام
در انتظار پنجره های غمگین
عبور برگ ها را در دفتر خاطرات مرور می کنم
چند پائیز است که درخوابهایم نقش می زنی و من هر روز را
با فردا به بغض گره زده ام
اما تو تا دور تا آن سوی رفتی
و هنوز آئینه در انتظار است
و گلدانها بی تاب و غروب....
زیبا با واژه های تنهایی با آنکه می دانی و می دانم نخواهی آمد؛
سلام ای همسفر، ای خوب، سلامی گرم و بی پایان
تو را می جویم از خورشید، تو را می خواهم از باران
کجایی نیستی در شهر، تمام کوچه ها خالی است
تو رفتی و رها کردی، مرا با درد بی درمان
گل مریم، گل مریم، تو نزدیکی به احساس ام
نبیند روزی چشم من، تو را غمگین و سرگردان
بیا آرام و پاورچین، کنارم اندکی بنشین
بگو از هر چه می خواهی شکایت کن، از این و آن
خداحافظ نمی گویم، تو را ای صبح شور انگیز
دعایت می کنم هر شب، دعایی از دل و از جان
شبی تنها، شبی مهتابی و روشن که از غمها تهی بودم
ترا با تیشه ی اندیشه عشقم تراشیدم
قلبت را در میان گریه مهتاب شستم
نشاندم در نگین دیدگانت برق صد الماس سیمین را
بتی عشق آفین گشتی گرفتی روشنی و دلنشین گشتی
خدایی این زمان دیوانگی باشد
شبانگاهان هزاران دختر سیمین ترا باشد تماشگر
ولی افسوس
دریغا روزی دلت از غرور و خودستائی ها لبریز خواهد شد
و در پایت نخواهی دید، آنکه ترا با تیشه اندیشه عشقش تراشید
مگر این را نمی دانی که گر روزی به درد آری دل یکتا پرستم را
ترا با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک که تا هر کس مرا بیند بگوید:
"او خدایش را بدست خویشتن بشکست"
مقدور است درد دلی با شما کنم،
یا گاه نام کوچکتان را صدا کنم
اصلا هست که با دستهایتان،
این دستهای غمزده را آشنا کنم.
زیباست چروک کلماتتان،
طغیان کنید که به شما اقتدا کنم
فرصت دهید تا پس از آن روزهای تلخ،
دنیای خوب و تازه تری دست و پا کنم
غمهای من اگر چه بزرگ اند لحظه ای،
فرصت دهید تا همه را بر ملاء کنم
اصلا نمی شود که چنین ادعا کنم،
نه جرأتی که بشکنم این بغض کهنه را،
نه تاب و طاقتی که شما را رها کنم
تمام دلخوشی ام این است که شبی لای خوابهایم یکبار،
صورت زیبایت را ببینم و نام کوچکتان را صدا کنم؛
روزی از هر چه غزل بود،
دل تنگ شدم
سوی کوتاهترین ابیات،
رفتم و منگ شدم
تا که آن قامت رعنای عبیر آمیزش
بر تمام ابیات بدرخشد
شدم همرنگ «فروغ»
شایدم «ثالث، نیما، سهراب و صدوق»
سوی او چون نیل پریشان و
صورتش خورشید است
همه جا هست رخش
همه جا قامت او
عمق اطلس
درون سینه اش ناپیدا
دستهایش چون مهر
قامت رعنایش دلفریب و زیبا
چون شعرهای «احمد»
و بلند، چون الوند
و چه خوش گفت فریدون در شعر
به چه مانند کنم...
راستی به چه مانند کنم،
به کدامین ابیات،
به کدامین وزن و
به کدامین آهنگ.
من زبانم قاصد
و دل من مجروح.
یک روز سرد برفی از درد مرده بودم
ای وای خـاک عـالم من گول خورده بودم
او بـر سـر قرارش، آنروز توی سـرما
با خود فریـب آورد من عشـق برده بودم
اینجا بمان می آیم، بنشین و تا سه بشمار
هفتاد و هشت، هشتاد تا صد شمرده بودم
می خواستم بمیرم؛ آنقدر گریه کردم
ایـن را بـه چشـمهایم، حتـی سپـرده بـودم
آمـد کنار نعشـم زل زد به دستهایم
«سلام»
ای که تقدیر تو را دور ز ما ساخت؛ سلام!
نامه ای دارم از فاصله ها
چند شب بود که من خواب تو را می دیدم
خواب دیدم که فراری هستی
می گریزی از شهر
پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند
جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند
در همه کوی و گذر، قصه تبعید تو بود
مردم و تیر و تفنگ
اسبهایی چابک
متهم: قاتل گلهای سفید
جایزه: یک گل رز!
و تو می دانی که من عاشق گلهای رزم
دوست دارم بنویسی ... به کجا خواهی رفت؟
مردم شهر چرا از پی تو می گردند؟
نگرانت شده ام
بی جوابم نگذار
پشت پاکت بنویس: متهم، قاتل گلهای سفید
تو که می دانی من عاشق گلهای رزم!

